در اينجا ابن بابويه مىكوشد تا موضوع ارادهء خدا را از اينكه فعل بشرى باشد تغيير دهد و وضع اخلاقى فعل را جانشين آن كند . ولى بر خلاف مفيد مستقيما نمىگويد كه خدا افعال بد را اراده نمىكند و نمىخواهد . تنها اين را مىگويد كه قتل امام حسين ( ع ) « چيزى بود كه خدا آن را دوست نداشت و تصويب نكرد » « 1 » . فعلى بود كه خدا مىتوانست با نيرو از آن جلوگيرى كند ، ولى تنها به امر خود از آن نهى كرد . ابن بابويه در پايان استدلال آموزهء خود را چنين خلاصه مىكند :
« ما مىگوييم كه خدا هميشه مىدانست كه حسين ( ع ) به مرگى ناگوار خواهد مرد و از همين راه به سعادت ابدى خواهد رسيد ، و كشندگان او جاودانه در بدبختى خواهند بود . و مىگوييم كه آنچه خدا بخواهد هست ، و آنچه خدا نخواهد نيست » « 2 » .
ابن بابويه در آن كوشيده است كه ارادهء خدا را ، كه در اينجا با علم او يكى شمرده شده ، تنها متعلّق به وضع اخلاقى فعل بداند . ولى اين تنها براى خلاص كردن ظواهر در موردى بود كه در آن تحت فشار استدلال معتزليان قرار داشت . وضع حقيقى وى در آخرين جمله آشكار مىشود : آنچه خدا بخواهد هست ( هستى پيدا مىكند و حادث مىشود ) ، و آنچه خدا نخواهد نيست ( هستى پيدا نمىكند و حادث نمىشود ) « 3 » . بنابراين خدا بايد همه چيز را
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 70 ، ف 35 . همهء آن بند چنين است : « ما مىگوييم كه خدا چنان خواست كه كشتن امام حسين ( ع ) معصيت او و متقابل آن اطاعت او باشد .
و ما مىگوييم كه خدا خواست كه كشتن او منفور و مردود شمرده شود . و ما مىگوييم كه خدا خواست كه كشتن او علتى از ناخرسندى او نه علتى از تائيد او باشد . و ما مىگوييم كه خدا نمىخواست كه با نيرو و قدرت از كشتن او جلوگيرى كند ، همان گونه كه با نهى كردن آن را ممنوع شمردى .
( 2 ) - همان جا .
( 3 ) - اين عبارت مشهور « ما شاء اللّه كان و ما لم يشأ لم يكن ) را اشعرى هنگام بحث در همين موضوع در مقالات ، 291 آورده است ؛ ابانه ، ص 46 .