بداء
نظر ابن بابويه مبنى بر اينكه خدا به خود داناست و اينكه دانا بودن صفت قديم و ذاتى خدا است ، بر او لازم مىساخته است كه دربارهء آموزهء شيعى بداء بحث كند .
كار خود را در اين باره با آوردن احاديثى دربارهء اهمّيّت اين آموزه آغاز كرده است .
مثلا ، اينكه خدا به سبب هيچ چيز به اندازهء اقرار به بداء عظيم شمرده نمىشود « 1 » . و ، « اگر مردمان مىدانستند چه اندازه پاداش براى بحث كردن دربارهء بداء بهرهء ايشان مىشود ، هرگز از سخن گفتن در خصوص آن خسته نمىشدند » « 2 » .
آموزهء بداء در حقيقت نشانهء تمايز مذهب تشيع دوازده امامى هم در نظر پيروان اين مذهب و هم در نظر خردهگيران بر ايشان بوده است . ولى در زمان ابن بابويه اين مسأله به صورت بحث و استدلالى دربارهء معنى اين كلمه درآمده بود .
بداء مصدر فعل بدا ( واوى ) است ، و هنگامى كه پس از اين فعل ماضى جزء « لى » آورده شود ، بدان معنى است كه بر من آشكار شد يا به نظر من خوب آمد .
اين كلمه با معناى نخستين در شش جاى قرآن آمده است « 3 » ، و آنكه موضوعى بر او آشكار مىشود در هيچ يك از اين موارد خدا نيست . چهار بار مفعول اين فعل و آنچه آشكار شده ، كس يا چيزى است كه در روز قيامت حكم محكوميّت آن صادر شده است ( مثلا
« وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا
- و بديهاى آنچه مىكردند بر ايشان آشكار شد » ) [ قرآن ، جاثيه : 33 ] ) ، و دو بار مفعول آن آدم و حوّا هستند كه پس از خوردن ميوهاى كه از آن ممنوع شده بودند ، شرمگاه ايشان بر خودشان آشكار شد . معناى دوم تنها يك بار در قرآن هنگام اشاره به خداوندگاران مصرى يوسف آمده است :
« ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ
- آنگاه پس از آنكه نشانهها را ديدند ،
هامش
( 1 ) - التوحيد ، ص 333 .
( 2 ) - همان كتاب ، ص 334 .
( 3 ) - قرآن جاثيه : 33 ؛ انعام : 28 ؛ زمر : 47 ؛ زمر : 48 ؛ اعراف : 22 ؛ طه : 121 .