در اين هر دو استدلال قديم و ابدى يا قادر مطلق ، و محدث با محدود ، همسنگ فرض شده است .
بلافاصله پس از آن ابن بابويه به مذاهب ثنوى اشاره كرده و چنين گفته است :
« و امّا دربارهء مذهب مانى و ابن ديصان ، يعنى افسانههاى ايشان دربارهء تركيب و سفاهتهاى مجوسان در خصوص اعتقاد به اهريمن ، بايد گفت كه اينها همان گونه مردود شده كه قدمت اجسام رد شده است . چون در اين مذهب مشترك سهيمند ، من به آن قناعت مىكنم كه اين مطلب را دربارهء هر دو بگويم ، و به ردّ جداگانهء هر يك و پاسخ گفتن به پرسشهايى كه ممكن است بشود نمىپردازم » « 1 » .
نظريّهء قدمت اجسام به صورت صريح به توسّط ابن بابويه در فقرهاى كه گذشت رد نشده است . به جاى آن از ممكن نبودن دو صانع قديم سخن گفته است . درست است كه اين دو نظر با يكديگر ارتباط نزديك دارد ، ولى اينكه وى اين دو را با هم اشتباه كرده نشانهء وجود نقصى در نظام فكرى او است .
در فقرهء متأخّرترى از كتاب التوحيد ، مصنّف آن برهان دراز و نامربوطى براى اثبات وجود خدا از طريق حادث بودن اجسام آورده است . گام اوّل براى اثبات قديم نبودن اجسام است . وى چنين مىگويد :
« ما خود را و ديگر اجسام را جدايىناپذير از كاهش و افزايش ، در معرض ساخته شدن و اداره شدن ، و گرفتن اشكال و صورتهاى مختلف مىيابيم . و ناگزير مىدانيم كه نه خود ما و نه چيز ديگرى از جنس ما و در معرض همين حالت قرار گرفته [ يعنى تغييرات حجم و شكل ] آنها را ساخته است . اين نه قابل انديشيدن و نه قابل تخيّل است كه آنچه هرگز بدون عوارض زمانى
هامش
( 1 ) - همان جا .