پس اين مطلب به اثبات رسيد كه خدا كه احكم الحاكمين است ، هرگز به چيزى دعوت نمىكند مگر اينكه صورت آن در نفس تثبيت شده باشد » « 1 » .
در اينجا اثرى از نظريّهء انديشههاى فطرى و تحصيل علم و معرفت از طريق يادآورى گذشته مشهود است . در وراى آن اين فرض وجود دارد كه هر چيز ، حتّى فكر ، با تدبير و تنظيم خدا اتّفاق مىافتد . اگر عقل چيزى را معقول تشخيص دهد ، اين بدان جهت است كه خدا نفس آدمى را آمادهء پذيرفتن آن چيز قرار داده است . نه اينكه آن چيز را شايستهء دريافت شدن به توسّط نفس آدمى قرار داده باشد . بدين ترتيب نفس و عقل به توسّط خدا آمادگى آن را پيدا كرده است كه آموزهء جانشينان پيغمبر را كه در تعليمات شيعى از آن آگاهى پيدا مىكند ، بپذيرد .
آنچه مفيد به آن نام برهان عقلانى خويش بر وجود يك امام مىدهد ، برخاستهء از اين اصل است كه خدا نمىتواند مردمان را به چيزى بيش از قدرت تحمّل آنان مكلّف سازد ، و اينكه آنان را موظّف به مراعات قوانين شريعت كرده است . مفيد بر اين دو برهان مقدّمهاى را اضافه مىكند حاكى از اينكه وجود امام حاضر براى تعيين آنچه شريعت مردمان را به آن مكلّف ساخته است ، ضرورت دارد « 2 » . ولى شيخ مفيد دربارهء ارتباط ميان عقل و سمع ( وحى ) اندك سخن مىگويد .
در ملاحظات ابن بابويه در خصوص حديثى كه مىگويد « خدا را به خدا مىشناسيم » .
مقدارى ابهام وجود دارد . نخست چنان مىنمايد كه وى با توجيهى هر نياز به سمع را كنار مىگذارد . گفتهء وى چنين است :
« بيان صحيح در اين باره آن است كه گفته شود : ما از اين جهت خدا را به خدا مىشناسيم كه اگر او را با عقل خود شناخته باشيم ، او عقل را به ما بخشيده است . و اگر او را به وسيلهء رسولان و پيامبران و حجّتهاى او [ يعنى امامان ]
هامش
( 1 ) - كتاب كمال الدين ( چاپ سنگى 1301 هجرى قمرى تهران ) ، ص 4 .
( 2 ) - الافصاح ، ص 4 ، نقلشدهء پيش از اين در ص 3 - 162 .