« و در ماه شعبان نامهاى به خليفه نوشتند مشعر بر اينكه مردى از مردم جسر نهروان در روز پانزدهم در ضريح حائر بر ضدّ كسى كه قرآن را سوزانيده سخن مىگفت و او را دشنام مىداد . به همين جهت او [ يعنى خليفه ] دستور داد كه در كار اين مرد نظر كنند . او را در بند كردند و به مرگ محكومش ساختند .
مردم كرخ دربارهء كسى كه كشته شده بود با يكديگر سخن مىگفتند زيرا كه وى شيعى بود . جنگى ميان ايشان و مردم باب البصره و باب الشّعير و القلّائين صورت گرفت . جوانان به سوى خانهء ابو حامد به راه افتادند و به همين جهت وى از آنجا به دار القطن روانه شد ، در حالى كه آن جوانان فرياد مىزدند :
« يا حاكم ! يا منصور ! » « 1 » .
با كشتن يك شيعه پاى خليفه به ميان كشيده شد ، و به همين جهت گروه شيعيان به سود رقيب او در قاهره ، الحاكم ، بانگ برمىداشتند . اين فرياد شورشيان خشمگين تهديدى براى وضع خليفه به شمار مىرفت ، و به همين جهت به قوّهء قهريّه متوسّل شد و محافظان مخصوص را براى فرونشاندن فتنه به ميدان فرستاد . ابن الجوزى در دنبالهء سخن خود چنين آورده است :
« خبر به خليفه رسيد و او را ناراحت و عصبانى كرد . خادمانى را كه بر در خانهء او بودند به يارى سنّيان فرستاد ، و جوانان به كمك اينان شتافتند . مردم كرخ دچار بدبختى بيشتر شدند و محلهء مجاور نهر الدّجاح به آتش كشيده شد . سپس اشراف و بازرگانان با هم به دار الخلافه رفتند و از خليفه خواستند كه از آنچه تودهء بىسر و پاى نادان كرده است درگذرد « 2 » » .
سنّيان در اين حادثه آشكارا پيروز شدند و رجال برجستهء شيعه ناگزير به دربار خليفه رفتند و از شورشهايى كه نادانان به راه انداخته بودند عذر خواهى كردند . سپس
هامش
( 1 ) - ابن الجوزى ، هفتم ، 38 - 237 .
( 2 ) - همان منبع ، ص 238 .