عبد لجبّار كه خواهيم ديد تصوّرى مادّيگرانه دربارهء انسان داشته ، از مفهوم انسان در نزد معمّر بدون آوردن لفظ « جزء » چنين ياد كرده است :
« معمّر گفته كه او عينى از اعيان است كه تقسيمپذير نيست ، و اينكه نه جزء دارد و نه كل . حركت و سكون در او راه ندارد . و چنين است ديگر صفات بدن .
به مكانى كه در آن جايگزين شود نياز ندارد . و او تصرّف كنندهء ناديدنى در تن است و آن را به حركت درمىآورد و يا از حركت بازمىدارد » « 1 » .
امكان آن هست كه عبد الجبّار بهتر از اشعرى اعتقاد معمّر را دربارهء انسان فهميده باشد ، و به همين جهت نگفته است كه انسان يك ذرّه است . اگر چنين باشد ، آنگاه نظر پرتسل كه معمّر از منابع ثنوى الهام گرفته بود ، محتملتر از چيزى مىشود كه پينز بر ضدّ آن گفته است « 2 » .
هامش
آزموده نمىشود ، و در موضع خاص حلول نمىكند . مكان او را فرا نمىگيرد و زمان آن را احاطه نمىكند . ولى او مدبر بدن است ، و ارتباط او با بدن ارتباط فرماندهى و مديريت است .
« وى اين نظر را از فيلسوفان اقتباس كرد كه وجود نفس بشرى را به عنوان يك شىء و يك جوهر قائم به خود و بدون امتداد و بدون محل قبول كرده بودند . و نيز آنان معتقد به موجودات عاقلى از اين گونه شبيه به عقول مفارق بودند . سپس چون معمر متمايل به مذهب فلاسفه شد ، ميان افعال نفس كه آن را « انسان » مىناميد ، و صورت ( قالب ) خارجى كه تن او است تمايز قائل شد . وى گفت كه فعل نفس اراده است و محاسبه ، و نفس يك انسان است . بنابراين فعل انسان اراده است . و حركات و قطع شدن حركات و تحريكها افعال تن است » .
الخياط ، ص 54 ، گفته است كه ابن راوندى در گزارش نظريهء معمر دربارهء انسان دروغ گفته است . وى مىگويد كه ابن راوندى و معمر واقعا عقيدهء واحدى داشتهاند . چنان مىنمايد كه خياط در اينجا با بد تعبير كردن معمر در صدد دفاع از او برآمده است .
( 1 ) - المغنى ، يازدهم ، 311 .
( 2 ) - پينز ، ص 02 - 101 . رجوع شود به پيش از اين ، ص 299 ، حاشيهء شمارهء 1 .