به دو طبقه تقسيم مىكند . گروه اوّل كه وى آنها را ترجيح مىنهد ، مىگويند كه نفس نه در جهان است و نه در خارج آن ، و با بدن تنها به عنوان فرمانروا و مدبّر آن ارتباط دارد ، به همان گونه كه خدا مدبّر جهان است . رأى ديگر آن است كه نفس در زندگى با بدن چنان متّحد است كه به صورت بدن در آمده و پس از مرگ از آن جدا مىشود . و چون شيخ مفيد گفته است كه روح قابل اتّصال و انتقال نيست . بايد گفت كه وى آشكارا به دستهء اوّل تعلّق داشته است .
مفهوم انسان در نزد جبّائى كه شيخ مفيد آن را با دقّت خاص به صورت مجموعهء تركيبى ( جملة مؤلّفة ) معرّفى كرده ، توسّط عبد الجبّار توصيف شده . و عبد الجبّار آن را اعتقاد خود دانسته است :
« نظر شيوخ ما در اين فصل آن است كه فاعل زنده و توانا اين شخص ساختهشدهء با اين ساختمان خاصّ است كه به وسيلهء آن با همهء جانوران ديگر تفاوت دارد .
همان است كه امر و نهى و ستايش و نكوهش متوجه او مىشود . با آنكه زنده است و تنها از طريق اعراضى كه در آن است مىتواند به فعل بپردازد ، اين وارد تعريف نمىشود » « 1 » .
عبد الجبّار به دنبال آن مىگويد كه چگونه تصوّر « زنده » تنها آن جزء از انسان را شامل شود كه حيات دارد ، نه چيزى بيش از آن . و به همين جهت است كه ابو على استخوان و مو را مشمول تصوّر انسان ندانسته است . ابو هاشم بر آن بود كه بعضى از استخوانها حيات دارند ، چه شخص مىتواند درد را در دندانها و بندهاى خود احساس كند . بنابراين اصل قبول حسّاسيّت به عنوان ملاكى براى زندگى ، روح يا دم زنده نيست « 2 » . از همين ملاك بعدها براى رد كردن اين نظريّه استفاده شده است كه « فاعل يعنى آن كه قابل انجام دادن
هامش
( 1 ) - المغنى ، يازدهم ، 311 .
( 2 ) - همان كتاب ، ص 312 .