بخشندهء زندگى قطع شود ، مرگ كه ضدّ زندگى است به آن مىرسد و ديگر روح وجود نخواهد داشت . بنابراين چون خدا حيات مىبخشد ، زندگى در آنها آغاز مىشود . و آن زندگى كه در ذات فعّال است ، به معنى علم و قدرت است .
همان چيزى است كه عالم بودن به آن نيازمند است . و آن از نوع آن زندگى كه در اجساد است نيست » « 1 » .
غرض مفيد آن نيست كه روح حقيقتا يك عرض است ، بلكه در صفت وجود دائم و باقى نداشتن با اعراض شريك است . اشارهء به اينكه گونهء ديگرى از زندگى در بدنها هست ، بيش از اين گسترده نشده . ممكن است اشاره به گونهاى نفس جانورى در بدنها باشد ، يا اينكه درست به اين معنى باشد كه آنچه در نظر شخصى ناظر به صورت زندگى در بدن جلوهگر مىشود ، تنها چيزى است كه بدن از روح ساكن در آن به عاريت مىگيرد .
اين اعتقاد اخير هماهنگ با اعتقاد هشام بن حكم است .
مذهب هشام را دربارهء انسان ، اشعرى بدين صورت بيان كرده است :
« زرقان از گفتهء هشام بن الحكم چنين روايت كرده است كه گفت : « انسان نامى است براى دو معنى ، يكى بدن و ديگرى روح . بدن بيجان ( موات ) است و روح - نه بدن - فاعل است و حسكننده و ادراككننده . و آن نورى از انوار است » « 2 » .
اينكه چنين اشارهء قديمى به ثنويّت در انسان از هشام بن حكم باشد ، جالب توجّه است ، چه نبودن تصوّرات و الفاظ فنّى و فلسفى در نزد وى او را بر آن داشت كه از خدا با اصطلاحات مادّى سخن بگويد ، كه متكلّمان پس از وى به همين جهت او را نكوهش كردهاند . « 3 » با وجود اين ، اشعرى نوشته است كه يكى از تصاويرى كه وى در مورد خدا
هامش
( 1 ) - « السرويّة » ، ص 51 . متن اين فقره مخدوش مىنمايد .
( 2 ) - مقالات ، ص 331 . همين مطلب در ص 61 - 60 همان كتاب نيز آمده است .
( 3 ) - همان كتاب ، ص 33 - 31 ؛ الخياط ، ص 108 .