به كار مىبرد روشنى فروزان ( نور ساطع ) است . پرتسل در اين طرز تعبير اثرى از ثنويّت عرفانى ايران از برديصان نزديك به مذهب ديصانيّه ديده است « 1 » .
معمّر از اصحاب ذرّه بوده ، و گزارش اشعرى از تعريف وى دربارهء انسان با زبان مادّيگرى مبتنى بر قبول جزء لايتجزّى آغاز مىشود ، ولى از باقى تعريف وى آشكار است كه ذرّهاى كه وى از آن سخن مىگويد ، هيچ يك از عرضهاى ذرّهء مادى را ندارد .
چنان به نظر مىرسد كه مقصود وى از ناميدن آن به نام جزء لايتجزّى ، فقط اين بوده است كه تقسيم نمىشود نه چيزى ديگر . و نيز ممكن است كه كلمهء « جزء » كه در گزارش اشعرى آمده ، از او نبوده باشد . گزارش اشعرى چنين است :
« معمّر گفت : انسان [ ذرّهاى ( جزئى ) است ] تجزيهناپذير ، مدبّر در جهان است ، و تن آشكار آلتى براى آن است . او در حقيقت در مكان نيست ؛ با چيزى تماس ندارد و چيزى با آن در تماس نيست . بر وى حركت و سكون و رنگها و مزه روا نيست ، ولى شايستگى علم و قدرت و حيات و اراده و بيزارى دارد . اين بدن را به ارادهء خود به حركت درمىآورد و بدون تماسّ با آن در آن تصرّف مىكند » « 2 » .
هامش
( 1 ) - الاشعرى ، مقالات ، ص 32 . پرتسل ، علم صفات ، ص 26 ، 48 ؛ « ذرهشناسى » ، ص 127 . پينز ، ص 02 - 101 ، امكان نفوذ ثنويت بر هشام را تأييد مىكند ، ولى چنان نمىانديشد كه پرتسل ثابت كرده باشد كه اين نفوذ به ميانجيگرى نظام و معمر بوده است .
( 2 ) - مقالات ، 32 - 331 . قلابها در متن از نسخهء اصلى عربى است . مقايسه كنيد با همين كتاب ، ص 318 : « و معمر گفت كه انسان جزئى است تجزيهناپذير ؛ و روا داشت كه علم و قدرت و حيات و اراده و كراهت در آن حلول كند ، و حلول كردن تماس و تباين و حركت و سكون و رنگ و مزه و بو را در آن جايز ندانست » .
شهرستانى ، الملل و النحل ، ص 47 ، مىگويد : « انسان ، به گفتهء وى يك معنى يا جوهر است نه يك بدن . دانا و توانا و مختار و حكيم است . نه حركت مىكند و نه ساكن است ؛ رنگ ندارد و در مكان نيست و ديده و بساويده نمىشود ؛ به حس درنمىآيد يا