وضعى كه به ابن اخشيد نسبت داده شده ، شبيه است به وضعى كه به ابن راوندى منسوب است : « آن قلب است و روح [ يعنى نفس ] نيست ؛ روح در اين بدن بىحركت است « 1 » » . آنچه ميان اين دو عقيده مشترك است - يعنى اينكه انسان به سادگى همان شخصى است كه ديده مىشود ، يا ذرّهاى است كه در قلب جاى دارد - اين نظر است كه انسان كاملا مادّى است .
مفيد به اين پرسش بنابر اعتقاد خود كه با هيچ يك از پيشنهادها موافقت ندارد ، پاسخ مىدهد . گفتهء وى چنين است :
« انسان چنان است كه نوبختيان گفتهاند ؛ و از هشام بن الحكم نيز چنين روايت شده است . احاديثى از امامان ما نشان دهندهء مذهب ما است .
انسان قائم به نفس است و حجم و بعد ندارد ؛ نه تركيب به آن راه دارد و نه حركت و سكون و نه اتّصال و انفصال . چيزى است كه حكماى پيشين آن را جوهر بسيط ناميدهاند و به همين گونه هر فاعل زندهء محدث يك جوهر بسيط است » « 2 » .
نكتهء عمده در اين تعريف آن است كه انسان از لحاظ ذات و ماهيّت غير مادّى و بنابراين تقسيمناپذير است و هيچ يك از اعراضى را كه اصحاب ذرّه به جوهرهاى مادّى مىدهند دارا نيست . پس آشكار است كه « جوهر بسيط » توسط شيخ مفيد در اينجا داراى آن معنى مادّى نيست كه « جوهر » تا كنون در اين فصل داشته است . مفيد به بحث خود چنين ادامه مىدهد :
« و او [ يعنى انسان ] ، چنان كه جبّائى و پسرش و پيروان ايشان گفتهاند ، يك مجموعهء تركيب شده ( جملة مؤلّفة ) نيست . و نيز ، چنان كه ابن اخشيد گفته ،
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، ص 332 .
( 2 ) - « السرويّة » ، ص 51 .