جزء بوده باشد ، از زمان ابو الهذيل در محافل كلامى شايع بود . اشعرى دربارهء او چنين گفته است :
« ابو الهذيل مدّعى آن بود كه اعراض به وسيلهء مكان يا زمان يا فاعلها تقسيم مىشوند . به همين جهت چنان مىپنداشت كه حركت يك جسم به شمارهء اجزاء آن تقسيم مىشود ، و چنين است رنگ آن . پس حركتى كه در اين جزء از جسم حلول كرده ، غير از حركتى است كه در جزء ديگر حلول كرده است .
و مىگفت كه حركت با زمان تقسيم مىشود ، بدان سان كه حركتى كه در اين جزء از زمان وجود دارد ، غير از حركت در جزء ديگر زمان است » « 1 » .
و اشعرى ابو على جبّائى را مخالف اين هر دو نظر دانسته و گفته است :
« و جبّائى و كسان ديگرى از اهل نظر منكر آنند كه حركت واحد تقسيم شود يا تجزّى پيدا كند ( ذرّهاى شود ) ، يا حركت يا رنگ يا قوّتى در يك شىء باشد .
و گفت كه چون جسم متحرّك شود ، در آن به اندازهء ذرّات متحرّك حركت وجود دارد : يك حركت در هر جزء ، و چنين است نظر او درباره رنگ و عرضهاى ديگر » « 2 » .
ولى ابو هاشم معتقد به نظريهء حركت ناپيوسته بود ، و مخالفان او را منجّمان دانستهاند نه كسى از متكلّمان . ابن المرتضى چنين گفته است :
« بنابر مكتب ابو هاشم ، هيچ حركتى نمىتواند تندتر از حركت ديگر باشد .
هنگامى كه يك حركت در نظر ما كند مىنمايد ، آن حركت عبارت است از مجموعى از حركات مفرد كه با حالات سكون بريده شدهاند . و اين مخالف با تعليمات بعضى از منجّمان است » « 3 » .
هامش
( 1 ) - مقالات ، ص 319 .
( 2 ) - همان كتاب ، ص 20 - 319 .
( 3 ) - هورتن ، مسأله . . . ، ص 91 ، در ضمن نقل برگ ب 31 .