و اين مذهب گروه كثيرى از اهل نظر و استدلال است . و گروه كثيرى از ايشان با آن مخالفند . و آن مذهب ابو القاسم بلخى و جز او از پيشينيان است » « 1 » .
مفيد دو دليل براى نظر خود آورده كه هر دو را از نامگذارى محاورهاى روزانه گرفته است : كسى به چيزى كه پارهاى از آن سياه شده سياه نمىگويد ، و محال است كه چيزى در آن واحد هم متحرّك باشد و هم ساكن .
مفيد علاوه بر اين گفته است كه در اين مورد با بلخى توافق دارد . ولى ابن المرتضى نوشته كه مذهب بلخى چنين نبوده است . گفتهء وى چنين است :
« هنگامى كه جسمى حركت مىكند ، حركت در تمام جوهر آن ( ذرّات آن ) نفوذ مىكند . ولى علّاف و كعبى گفتهاند كه « كل . . . با حركت يك پارهء آن به حركت درمىآيد » .
تعليم اغلب فلاسفه چنين است : « اگر جسمى در حركت باشد ، جزء درونى و جزء بيرونى آن هر دو در حركت است » . كعبى بر خلاف اين چنين گفته است : « نه ! تنها سطح بيرونى متحرّك است - نه درونى ، چه جاى آن را نمىدانيم » « 2 » .
تصوّر بلخى نسبت به مكان كه آن را سطح خارجى جسم مىداند ، تعيين كنندهء نظرى است كه وى دربارهء حركت دارد . بر خلاف ديد بصريان كه مكان را محلّى مىدانستند كه جسم بر آن آرام مىگيرد ، وى بر آن بود كه مكان سطح فراگير پيرامون است « 3 » . مفيد از اين لحاظ با وى موافقت دارد « 4 » . بلخى « 5 » و مفيد « 6 » هر دو مىگويند كه بودن در مكان يك
هامش
( 1 ) - اوائل ، 107 .
( 2 ) - هورتن ، مسأله . . . ، ص 139 ضمن نقل برگ ب 28 .
( 3 ) - هورتن ، فلسفه ابو رشيد ، ص 138 ضمن نقل برگ ب 92 .
( 4 ) - اوائل ، ص 82 ، نقل شده پيش از اين ، ص 256 .
( 5 ) - هورتن ، فلسفه ابو رشيد ، ص 139 ، در نقل برگ آ 94 .
( 6 ) - اوائل ، ص 76 .