بنابراين نظر عبد الجبّار تنها آن نيست كه « مدرك » را معادل « حىّ » بداند ، چه خدا در آن هنگام نيز كه در معرض دريافت كردن نيست زنده است . در فصل پيش از فصلى كه ذكر آن گذشت ، چنين تمايزى را از لحاظ يك انسان زنده قائل شده است .
به گفتهء وى :
« توصيف ما از انسان زنده به عنوان « حسكننده » و « دريافتكننده » همان نيست كه بگوييم او « زنده » است . زنده بودن تنها بدين معنى است كه اين معنى [ يعنى مدرك بودن و حسّاس بودن ] براى او ممكن است .
ولى اين درست است كه بعضى از متكلّمان - نه كسانى كه اهل لغت هستند - ، انسان زنده را به عنوان مدرك توصيف مىكنند . اگر مقصودشان از مدرك كسى است كه مىتواند ادراك كند ، اين گونه وصف كردن درست است . و اگر مقصودشان چيزى است كه معنى آشكار اين كلمه مستلزم آن است ، پيش از اين توضيح داديم كه خدا را نمىتوان همچون كسى كه احساس مىكند توصيف كرد ، و بنابراين تكيه كردن به آن همچون تعريفى از « زنده » صحيح نيست » « 1 » .
عبد الجبّار پس از آن مىگويد كه « زنده » به معنى امكان مدرك بودن است نه فعليّت آن .
و امّا براى توضيح معنى « زنده » ، عبد الجبّار اين را مىپذيرد كه بهترين كارى كه مىتواند بكند آن است كه امكاناتى را كه در پى اين صفت مىآيد نام ببرد ، چه كلمهء « زنده » خود واضحتر از هر تعريفى است كه از آن بشود « 2 » .
نتيجهء ديگرى از ارتباط تصوّرى عبد الجبّار ميان ادراك و زندگى به جاى ميان ادراك و علم ، در فصل پس از آن مىآيد . در آنجا ديده مىشود كه ، بنابر نظريّهء عبد الجبّار ، يك آفريدهء زنده ، در صورتى كه تنها حواسّ وى آن نظم شايسته داشته و در حضور شيئى
هامش
( 1 ) - همان كتاب ، 231 .
( 2 ) - همان منبع ، ص 20 - 219 .