همان معنى را داشته باشد كه صفت « قادر » ، چه اين هر دو تنها به ذات الهى بازمىگردد .
چگونه بايد صفاتى را كه به خدا داده شده است تشخيص داد ؟ جواب ابو هاشم آن نيست كه منكر علم خدا به وسيلهء خود او شود . بلكه اين سخن را تلطيف مىكند و مىگويد كه خدا با آنچه در ذات خود آن است عالم است . به عبارت ديگر صفت « عالم » ما ، چون در مورد خدا گفته شود ، به معنى وجود علمى در خدا نيست ، بلكه معرّف خدا در حال دانستن است ؛ « قادر » كه به خدا گفته شود اشاره به قدرتى در خدا نيست ، بلكه اشاره است به خدا در حال قدرت داشتن ، و قس على هذا . به اعتقاد ابو هاشم ، ممكن است گفته شود كه خدا به وسيلهء ذات خود دانا است ، يا اينكه به جهت چيزى ( حالى ) كه در آن است به ذات خود دانا است . صفت معرّف علمى در خدا نيست ، بلكه خدا را همچون عالم معرّفى مىكند . حالتى از علم را در خدا معرّفى نمىكند ، بلكه معرّف خدا در حالتى از علم است .
نظر مفيد دربارهء صفات طرد نكتهسنجى و تلطيف ابو هاشم و بازگشت به وضع قديمتر جبّائى است كه بلخى نيز از آن پيروى مىكرد « 1 » . سخن مفيد چنين است :
« من مىگويم كه خدا به خود زنده است ( حىّ لنفسه ) ، نه به سبب زندگى ؛ و به خود توانا است و به خود دانا است ، نه به يك معنى ، چنان كه مشبّهه از اصحاب صفات بدان معتقدند ، و نه با احوال بدعت شدهاى كه ابو هاشم جبّائى آن را پديد آورد و به همين جهت خود را از ديگر اهل توحيد جدا كرد و سبب پيدا شدن گفتارى زشتتر از گفتار اهل صفات شد .
اين مذهب همهء اماميّه و معتزله است جز كسانى كه نام برديم ، و بيشتر مرجئه و جمهور زيديّه و گروهى از اصحاب حديث و خوارج [ در اصل اصحاب الحديث و الحكمة بود كه در آن و الحكمة را به و المحكّمة اصلاح كرديم ] « 2 » » .
هامش
( 1 ) - م . هورتن ، مسئلهء فلسفى پژوهش كلامى در اسلام ، ص 124 ، در ضمن شرح ابن المرتضى .
( 2 ) - اوائل ، ص 18 .