و به اعتقاد هشام بن حكم خدا عالم به علمى است كه در زمان پديد مىآيد يعنى محدث است .
و به اعتقاد كلّابيّه ، خداى تعالى به سبب معانى ازلى شايستهء اين صفات است و مقصود وى از ازلى قديم است ، ولى چون ديده است كه مسلمانان در اين امر اتّفاق كلمه دارند كه همراه با خداى تعالى قديم ديگرى نيست ، جرأت نكرده است كلمهء قديم را به كار برد .
سپس اشعرى پيدا شد ، و به سبب وقاحت و بىپروايى نسبت به اسلام و مسلمانان به صورت مطلق گفت كه خداى تعالى به سبب معانى قديم مستحق اين صفات است » « 1 » .
عبارتى كه با آن مذهب ابو هاشم بيان شده ، يعنى لما هو عليه فى ذاته ، اشاره است به نظريّهء احوال . در نظر ابو على ، صفات خدا به معنى ذات او است .
عبد الجبّار گفتار خود را ادامه مىدهد و مىخواهد ثابت كند كه نظر ابو على آن است كه خدا به ذات خود عالم است :
« و بيان دليل در آنچه گفتيم بدين صورت است : اگر خداى تعالى به علمى عالم باشد ، از دو حال خارج نيست : يا آن علم معلوم است ، يا معلوم نيست .
اگر معلوم نباشد ، اثبات آن جايز نيست ، چه اثبات چيزى كه دانسته نيست در را به روى همهء چيزهاى [ بيهوده ] باز مىكند . و اگر معلوم باشد ، يا قديم
هامش
( 1 ) - شرح ، ص 83 - 182 . اشعرى ، مقالات ، ص 547 ، مىگويد : « سليمان بن جرير گفت : علم خدا سبحانه نه او است و نه جز او . وجه او است . علم او يك چيز است و قدرت او يك چيز و من نمىگويم كه صفات او اشياء است » . و اگر كسى « معنى » را يك چيز بنامد و بگويد كه اين چيزها خود قابل توصيف نيستند ، اين گفته با گزارش عبد الجبار سازگار مىشود .
ولى شايد سليمان در اينجا با هشام بن حكم اشتباه شده است كه به صراحت گفته بود كه صفات را نمىتوان توصيف كرد . رجوع كنيد به مقالات ، ص 37 .