است و يا محدث . و همهء اين اقسام باطل است ، پس چيزى جز آن باقى نمىماند كه ، چنان كه گفتيم ، خدا به ذات خويش عالم باشد » « 1 » .
در اينجا عبد الجبّار بيشتر به آن تمايل دارد كه از آموزهء ابو على بيش از آموزهء ابو هاشم تقويت كند . ولى اين امر سبب پيدا شدن اعتراضى از ديدگاه اصحاب صفات مىشود :
« پس اگر گفته شود : « شما منكر آن نشديد كه اين معانى صفات است ، و صفات به وجود و عدم ، و به حدوث و قدم توصيف نمىشود » در جواب مىگوييم :
« در اين گفته چند تناقض آشكار ديده مىشود : اوّل اينكه آنها را معانى نام گذارديد و نام علم و قدرت و حيات به آنها داديد ؛ دوم اينكه آنها را به وصف صفات توصيف كرديد ؛ و سوم اينكه آنها را به « توصيف نمىشود » وصف كرديد ، و از اين جهت در سخن خود گرفتار تناقض شديد » « 2 » .
جواب عبد الجبّار در اينجا حملهء سادهاى به ديدگاه اصحاب صفات است . ولى اعتراضكننده با ردّى به جواب عبد الجبّار بازمىگردد حاكى از آنكه عبد الجبّار بايد به اصلاحاتى كه ابو هاشم در آموزهء پدر خود وارد كرده بود ، يعنى به نظريّهء « احوال » وفادار بماند . معترض چنين گفته است :
« اين معانى در نزد ما همچون احوال [ در نسخه اصول بود و به احوال اصلاح شد ] در نزد شما است ، پس همان گونه كه چنين تقسيمى [ يعنى معلوم و غير معلوم و موجود و معدوم ] در نزد شما نيست ، در نزد ما در اين معانى نيز نيست » « 3 » .
اكنون بر عبد الجبّار است كه اختلاف ميان نظام ابو هاشم را با نظامى كه وى
هامش
( 1 ) - شرح ، ص 183 .
( 2 ) - همان منبع ، ص 184 .
( 3 ) - همان جا .