تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انديشه هاى كلامى شيخ مفيد ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
به سليمان بن جرير نسبت داده ، نشان دهد . گفتهء وى چنين است : « اين معانى در نزد شما معلوم است ، پس تقسيم كردن آنها همچون تقسيم كردن معلومها درست است ، ولى « احوال » چنين نيست ، چه آنها در نزد ما به خودى خود دانسته نيست ، و تنها ذات مشتمل بر آنها دانسته است ، و بنابراين ميان آن دو تفاوت است . و آنچه دليل بر آن است كه احوال دانسته نيست اين است : اگر دانسته و معلوم باشد ، از جز خود با احوالى ديگر تمايز پيدا مىكند ، و سخن دربارهء اين احوال چنان است كه دربارهء احوال پيشين ، كه بدين ترتيب سلسلهء احوال تا بىنهايت امتداد پيدا مىكند و اين محال است . و اگر مقصود شما از « معانى » همان چيزى است كه ما از « احوال » در نظر داريم ، پس آفرين بر اين توافق ! » « 1 » . معناى آموزهء ابو على ظاهرا بايد چنين باشد : وى مىخواست از هرگونه زبان و لغت پرهيز كند كه هدف آن ظاهرا جنبهء شيئيّت بخشيدن به چيزى در خدا باشد كه اين صفات به آن نسبت داده مىشود . بنابراين تنها اين كافى نيست كه ، چنان كه سليمان گفته است ، معتقد به آن باشيم كه علم معنايى در خدا است ، حتّى با در نظر گرفتن اين محدوديّت كه اين معانى صفاتى از خود ندارند كه بنابر آن بتوان آنها را موجود يا معدوم و قديم يا محدث خواند . به اعتقاد ابو على ، مجاز شمردن اين معانى در خدا به يگانگى كامل او آسيب مىرساند . بنابراين بهتر آن است كه بگوييم خدا به ذات خود مىداند ، و به ذات خود زنده و توانا است . تغيير و تحوّلى كه پسرش ابو هاشم به اين آموزه داد ، محتملا براى پاسخگويى به اين اعتراض بود كه اگر خدا به خود عالم و قادر باشد ، آنگاه لازم مىآيد كه صفت « عالم »
هامش
( 1 ) - همان جا .