و از هرچه بايد بشود پيش از شدن آن خبر داشتند ، ولى اين صفت واجبى در آنان يا شرطى لازم براى امامت نيست . بلكه تنها بدان جهت چنين مىشود كه خدا در حقّ ايشان اكرام مىكند و اين دانش را بدان جهت به آنان ارزانى مىدارد كه ديگران بهتر فرمان ايشان ببرند و به امامت آنان متمسّك شوند .
و اين به طريق استدلال عقلى واجب نيست بلكه براى آنان از جهت وحى و سمع واجب شده است . و امّا به صورت مطلق گفتن كه امامان از غيب آگاهند ، خطايى آشكار است ، چه اين صفت تنها مخصوص كسى است كه به خود از چيزها باخبر است نه به علم مستفاد ، و اين جز مخصوص خداى عزّ و جلّ نيست .
همهء اماميّه با گفتهء من موافقند ، جز معدودى از ايشان كه مفوّضهاند و غلات وابستهء به ايشان « 1 » » .
پس علم خارق العاده گاه به عنوان لطف به امام عطا مىشود تا مردمان آسانتر او را بپذيرند . ولى به هيچ وجه صفتى نيست كه بايد امام به عنوان شرط امامت داشته باشد .
ناتوانى امام در خواندن ما فى الضّمير ديگران تأثيرى در احكام قضائى وى كه وابستهء به گواهى گواهان است دارد . گاه ممكن است خدا امام را از حقيقت آگاه كند كه در اين صورت بر خلاف ظواهر و گواهى گواهان حكم مىكند . در موارد ديگر كه چنين علمى نداشته باشد ، امام ممكن است بر خلاف حقيقت از روى گواهى گواهان حكم بدهد . گفتهء مفيد چنين است :
« من مىگويم كه بر امام است كه به علم خود حكم كند ، درست به همان گونه كه به گواهى ظواهر حكم مىكند . و هنگامى كه از آنچه بر وى آشكار شده چيزى بر ضدّ گواهى دريافت ، گواهى كسى را كه شهادت داده است باطل مىكند و به آنچه خداى تعالى به او شناسانده است حكم مىدهد .
هامش
( 1 ) - اوائل ، ص 38 . دربارهء مفوضه به چند صفحه بعد در همين فصل رجوع كنيد .