« من مىگويم كه گاه بر حكايت كردن قرآن نام « قرآن » اطلاق مىشود ، هر چند آن حكايت در معنى غير از چيزى است كه با بيان حكايت شده است ، و چنين است حكايت كردن هر كلامى كه مطلقا بدان نام خوانده مىشود ، همچون كسى كه شعر نابغه را حكايت كند ، كه مىگويند : « فلانى شعر نابغه را انشاد كرد » يا اينكه ، مثلا مىگويند : « از فلانى شعر زهير را شنيديم » . و چنين است دربارهء كسى كه در دين فرمان رسول خدا را ببرد و به آن عمل كند ، كه مىگويند :
« فلانى به دين رسول خدا متديّن است » ، و اين گفته را به صورت مطلق و بدون قيد مىگويند ، هر چند واقعا معنى در آن همانند چيزى باشد كه در مورد « حكايت » گفتيم . و اين مذهب جمهور معتزله است كه اهل قدر از مجبّره با آن مخالفند » « 1 » .
عبد الجبّار گفته كه در مقابل اين مسأله چندين راه حلّ معتزلى وجود داشته است .
به گفتهء ابو على جبّائى ، حكايت با آنچه حكايت شده يكى است . كلام خدا در تلاوتى كه از قرآن صورت مىگيرد ، شنيده مىشود . كلام بقاء و دوام دارد و مىتواند در چند محل وجود پيدا كند . دليل ابو على براى گفتن اين مطلب آن است كه اگر مستمعان به كلام حكايتكننده گوش فرا مىدادند ، اين بدان معنى بود كه حكايتكننده شايستهء آن است كه چيزى همانند قرآن پديد آورد و اين از يگانه بودن معجز آساى آن مىكاهد « 2 » .
ابو هاشم بر اين اعتقاد بود كه در حكايت ، كلام خدا به وسيلهء خدا حادث مىشود ، و كلام حكايتكننده توسّط خود او پديد مىآيد « 3 » . راه حلّ خود عبد الجبّار همچون راه حلّ
هامش
( 1 ) - اوائل ، 101 - 100 .
( 2 ) - مغنى ، هفتم ، 88 - 187 . با وجود اين ، براى اطلاع يافتن از گزارش متفاوتى از نظر ابو على ، رجوع كنيد به الاشعرى ، مقالات ، ص 599 ، كه مىگويد به نظر وى كلام خدا حكايت نمىشود ، چه حكايت كردن آوردن مثل است و كسى نمىتواند مثل كلام خدا بياورد ، بلكه مىتواند خوانده و به خاطر سپرده و نوشته شود .
( 3 ) - المغنى ، هفتم ، 189 .