تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
علم يقين [ به طريق ] نظر باشد . و عين يقين ، به طريق مكاشفه . و حق يقين ، معرّا شدن است از لباس بشريّت . و بعضى گفته‌اند : علم يقين ، حال معرفت است و عين يقين حال جمع است . و حق يقين جمع جمع و بعضى گفته‌اند : يقين را ، اسمى هست و رسمى و علمى و عينى و حقّى . اسم و رسم ، عوام را باشد . و علم ، اوليا را باشد . و عين ، خواص اوليا را و حق انبيا را . و حقيقت حق اليقين ، خاصّ رسول ما را بود - صلعم - و از جملهء اشارات ، وقت است . و وقت همچون شمشير بران باشد و برق خاطف و ريح عاصف . و باشد كه واردى باشد كه ، ناگاه به دل بنده رسد بىاكتساب او و متصرّف وجود او شود و بر او حاكم شود . چنان كه گويند : فلان به حكم وقت است . يعنى : اويى او نمانده است ، از بهر آنچه حضرت عزّت را است . و از جمله اشارات غيبت و شهود است و شهود ، حاضرى است . و غيبت ، مباينت است ميان مشاهده و مراقبه . و باشد كه به غيبت آن خواهد كه از جملهء چيزها غايب شود و به حق حاضر شود . و از جملهء اشارات ، ذوق است و شرب و رىّ . ذوق ايمانى [ باشد ] و شرب علمى و رىّ حال ، ذوق ارباب بواده و بوادى را باشد ، و شرب ، ارباب طوالع و لوائح و لوامع ، و رىّ ارباب احوال [ را ] . و از جملهء اشارات ، محاضره است و مكاشفه و مشاهده . و محاضره ، اهل تلوين را باشد . و مشاهده ارباب تمكين را باشد . و مكاشفه ، آنچه ميان اين هر دو باشد تا آنگاه كه مشاهده قرار گيرد . و بعضى گفته‌اند : محاضره اهل علم راست و مكاشفه اهل عين را و مشاهده اهل حق را . و از جملهء اشارات ، طوارق و بوادى و بواده و وقايع و قوادح و طوالع و لوامع و لوائح است . اين جمله الفاظ ، به معنى بهم نزديكند و همه در مقدّمات حال بود ، چون حال مقام شود ، اين اسامى يكى شود . و از جملهء اشارات ، تلوين است و تمكين . تلوين ، ارباب قلوب را باشد كه هنوز دل از پوست خود بيرون نيامده باشد . به حسب تعدّد صفات تلوينات ظاهر مىشود . نه دل از آن تجاوز تواند [ كرد ] و نه صاحبش . امّا تمكين آنست كه ، دل از حجاب‌ها بيرون آمده باشد و ارواح مغمور نور ذات شده . پس همچنان‌كه ذات بارى سبحانه و تعالى ، منزه و مقدس است از صفات نقصان و لوازم حدثان . در پيش نظر تيزبين ارباب تمكين ، هيچ تغيّر و تعدّد نبود بلكه دائما بدان نور كلّى وجود او متلالى بود ، و از آن حال ، اين اشارت كند قطعه :
گر سر موئى ز زلف يار من پيداستى * هر چه در گيتى زن و مرد است از آن شيداستى
يا اگر بوئى از او جائى به جانى يابدى * اى بسا انبوهيا از عاشقان كآنجاستى
آفتاب نوربخش آرا كه هستى از غمش * چون هبا اندر هوا ، سرگشته و فاواستى
صد هزاران جان و دل ، پروانه شد شمع ترا * سهل بودى گر تو با پروانگان پرواستى
تو گِل دل را ز مهر خود سرشتى ورنه دل * زهرهء آن داشتى كو چون توئى را خواستى
راستى شوريدگانه گفت خواهم بشنويد * راستى بتوان شنودن آخر از ناراستى
دل به كنج سينه اندر ساكن و فارغ بدى * گر جمالت هر سحر خود را بر او ناراستى