و از جملهء اشارات نفس است و نفس منتهى را باشد و وقت مبتدى را و حال متوسّط [ را ] .
چون واردى از حضرت عزّت به مبتدى رسد ، در اضطراب و قلق آيد و فرياد كند :
بر ياد قدت دلِ رهى ناله كند * چون مرغ ، كه بر سر و سهى ناله كند
گويند مكن ناله و اين غم كه مراست * بر دل نه ، كه بر كوه نهى ناله كند
و حال ، متوسّط را باشد . كه چون حال بر او غلبه كند در فرياد و ناله [ آيد ] و گويد بيت :
گفتى : بكشم . بكش ترا مانع كيست * مرگم به از آن كه بىتوام بايد زيست
ليكن به خدا بر تو كه رمزى بشنو * زان بيش كه دوست دارمت جرمم چيست ؟
و منتهى آن باشد كه صاحب نفس باشد ، و متمكّن در يفاع احوال ، وثوق او در مقام تمكين تمام ، و حشمت او در احوال با نظام ، و دل او با واردات به آرام . از در و ديوار موجودات و مخلوقات ، به مشام جان [ بوى ] نفس الرّحمن مىشنود . شيخ تاج الدّين - رحمه - در اين اشارت مىكند قطعه :
تا شور غمت ، اى بت عيار برآمد * فرياد و فغان ، از در و ديوار برآمد
چون رهگذر كوى تو بر آتش غم ديد * زو نعرهء النّارُ و لَا العار برآمد
زنّار مغان از غم عشق تو خبر يافت * دعوىّ انَا الحق ز زنّار برآمد
عشق تو به بلغار و به سقسين نظرى كرد * فرياد بهيكبار ز كفّار برآمد
يوسف نه به بوئى به بن چاه فروشد * حلّاج ، به بوئى به سرِ دار برآمد
هر كو ، به زر و زور به كوى تو فروشد * با نالهء زار از همه بيزار برآمد
در كوى فراموشان لطفت گذرى كرد * صد غمزدهء دل شده را كار برآمد
سجّاده و زنّار به يك نرخ فروشند * چون عزّت قدس تو به بازار برآمد
و آن سادات ، در اين درياى مهلك و بحار مغرق ، از سر قدم ساختند و خود را فداى طعمهء ماهيان امتحان و لقمهء نهنگان امتحان كردند ، و به دشوارى و بيدارى و رستگارى و راست گفتارى و كمآزارى ، روزگار گذاشتند . چنان كه طرفة العينى از آن تغافل ننمودند ، تا محرم استار اسرار شدند . همچنانكه شيخ تاج الدّين - قد - بعد از همه رياضتها و مشقّتها در وقت نزع اين بگفت قطعه :
اى دوست ! دست گير كه كارم به جان رسيد * هر درد كان توان ، به من ناتوان رسيد
بارى كه آسمان و زمين تاب آن نداشت * از دولت غمت ، به من خسته آن رسيد
اندر ازل ، كه گنج ابد مىنهادهاند * ما را از آن ميانه غم بىكران رسيد
دانستهام كه قُوتِ هماى استخوان بود * اين طرفهتر ، كه طعمهء جغد استخوان رسيد
وين داستان انده ما بين كه آشكار * از پاى اين جهان به سر آن جهان رسيد