تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
وقت استماع كلام حق تعالى از خود فانى شد . و حق تعالى ، قوّت حقيقى در سامعهء موسى بنهاد از غايت عنايت با وى . و اگر نه آن قوّت بودى ، موسى - عللم - طاقت استماع كلام حق تعالى نداشتى . در اين معنى رمزى گفته‌اند . قطعه :
عشق [ تو ] بر بود زمن ، مايهء مائى و منى * خود نبود عشق ترا ، چاره ز بىخويشتنى
دست كسى بر نرسد ، به شاخ هويّت تو * تا رگِ نحنيّت ما ز بيخ و بن برنكنى
ز ما و من سير شدم در ره تو زانكه همى * من چو نباشم تو تويى ، من چو نمانم تو منى
شرّقنى غرّبنى اخرجنى عن وطنى * اذا تغيّبت بدا ، و ان بدا غيّبنى
و از جملهء اشارات ايشان ، تجلّى است و استتار . جنيد - رحمه - گفت : تجلّى و استتار ، تأديب و تهذيب و تذويب را است . استتار تأديب عوام است . و تجلّى تهذيب خواص . و تذويب اوليا راست در حالت مشاهده . و بعضى گفته‌اند : تجلّى ، رفع حجب بشريّت است . و استتار ، وجود بشريّت است كه حايل است ميان بنده و شهود غيب . و از جملهء اشارات ، تجريد است و تفريد . تجريد ، نفى اغيار است و تفريد ، نفى نفس . و بعضى گفته‌اند : تجريد آنست كه در اعمال و طاعات ، طالب عوض نباشد و آن را حق عظمت داند و انقياد عبوديّت . و تفريد ، آنست كه در اعمال صالحه نفس خود را در ميان نبيند . و فضل و عنايت و توفيق و منّت حق تعالى داند در حقّ خود . و از جملهء اشارات ، وجد است . وجود وجد ، واردى است كه از حضرت عزّت به اندرون بنده رسد . و از اين وارد ، يا فرح [ ظاهر شود ] يا حزن . و از جملهء اشارات ، غلبه است ، و غلبه وجدى است متلاحق به وجود . و وجد ، چون برق باشد . و غلبه ، چون پياپى درخشيدن برق كه تمييز آن مشتبه بود . و از جملهء اشارات مسامره است و مسامره آن بود كه روح از روحى خود بيرون آمده باشد . و در سرّ [ سرّ ] به مناجات مشغول شده بىزحمت دل . و گفته بيت :
وه كه سوداى آن صنم چه خوش است * شربت غم ، ز جام جم چه خوش است
حاصل دل ، دمى است در عدمى * وه كه آن دم در آن عدم چه خوش است
تو چه دانى چو نيستى سيّار * كه قَدم در ره قِدم چه خوش است
به خودم ديده‌اى چنان ناخوش * بنگر اكنون كه بىخودم چه خوش است
و از جملهء اشارات ، سكر است و صحو . سكر ، غلبهء سطوت حال است . و صحو ، رجوع است به ترتيب افعال و تهذيب اقوال . واسطى - رحمه - گفت : مقامات واجدان چهار است . اوّل ذهول . دوم حيرت . سوم سكر . چهارم صحو . بر مثال آنكه كسى اول نام دريا شنود ، پس به دو نزديك شود پس در او غوص كند ، پس تلاطم موجها او را بر كنار اندازد . سكر ، ارباب قلوب را باشد . و صحو ، ارباب حقايق را در حال مكاشفات . و از جملهء اشارات ، محو است و اثبات . محو ، ازالت اوصاف نفسانى باشد . و اثبات ، تشرّب كأسات محبّت ، و بعضى گفته‌اند : محو ، ناديدن اعمال است . و اثبات ، ديدن توفيق . و از جملهء اشارات ، علم يقين است و عين يقين و حقّ يقين .