و از جملهء احوال در محبّت ، شوق است . و شوق از محبّت همچنان است كه زهد در توبه - و طايفهاى مقام شوق انكار كردهاند و گفتهاند كه : شوق ، غايبان را باشد . از انطاكى - رحمه - پرسيدند كه : شوق چيست ؟ گفت : غايب باشد كه مشتاق بود و از آن وقت باز كه او را يافتم ، از او غايب نشدم . نصرآبادى - رحمه - گفت : جملهء خلق در مقام شوقند نه در مقام اشتياق ، از بهر آنكه سطوت اشتياق ، بنده را چنان مدهوش و مبهوت كند كه او را نه اثرى ماند و نه خبرى . و زبان آن حال اين اشارت كند قطعه :
بنياد عشق بين كه [ چه ] موزون نهادهاند * آخر بننگرى تو ، كه خود چون نهادهاند
معذورى ار ندانى اسرار عشق ، از آنك * آن را ز حدّ عقل تو بيرون نهادهاند
اجزاى كائنات ، عقاقير عشق دان * كان را ز بهر اين سره معجون نهادهاند
و از جملهء احوال ، انس است [ جنيد - قد - گفت : انس ، برداشتن حشمت است از وجود هيبت ] ذو النّون - رحمه - گفت : انس ، انبساط محبّ است با محبوب . شيخ - رحمه - گفت :
انس ، آنست كه سالك به طاعات و جملهء ابواب تعبّدات انس گيرد . و حقيقت انس آنست كه جملهء وجود در پيش نظر شهود سالك مضمحل شود و روح او در ميادين فتوح منتشر و به نفس خود مستقل . و اين ، مقام تمكين است كه بعد از فنا باشد .
و از جملهء احوال قربت است . ابو يعقوب سوسى - رحمه - گفت : مادام تا سالك در قرب باشد قربت نباشد . تا آنگاه كه بساط دل از خاشاك رؤيت قرب پاك گرداند . و به دور باش غيرت ، او باش غيريّت دور كند ، بر بساط عين قرب قرار گيرد . در آن حال اين بيت گويد ، بيت :
ميانِ من و تو چه جاى رسول است * ميان من و تو ، ميان درنگنجد
از جملهء احوال ، حيا است ، سرىّ سقطى - رحمه - گفت : حيا و انس ، گرد دل مىگردند . هر دل كه به زهد و ورع آكنده باشد ، در آن دل منزل كنند . شيخ - رحمه - گفت :
حيا ، از مطالعهء ارواح ظاهر شود و انس از لذت ارواح . ابو سليمان دارانى - رحمه - گفت : اساس اعمال سالك بر چهار ركن است ، بر خوف و رجا و تعظيم و حيا ، و چون به يقين داند كه حق تعالى ناظر او باشد در همه حال . از حسنات چنان مستحيى بود كه عاصيان از سيّئات .
و از جملهء احوال ، اتّصال است . يحيى معاذ - رض - گفت : عمّال بر چهار نوعاند : تايب و زاهد [ و مشتاق و و اصل ، تايب ، به سبب رؤيت توبت محجوب است ] و زاهد ، به سبب زهد ، و مشتاق ، به سبب اشتياق . امّا و اصل به هيچ چيز از حق تعالى محجوب نيست . شيخ - رحمه - گفت : اهل وصول بر تفاوتند ، بعضى آنند كه يافت ايشان به طريق افعال باشد . و بعضى آن باشند كه به سبب انسلاخ از مراد و اختيار باشد . و بعضى آن باشند [ كه ] به طريق فنا بود . و اعلى وصول آنست كه ، اجزاى وجود سالك بكلّى نور مشاهده فرا گيرد و انوار يقين تزايد پذيرد . به حقيقت بداند كه اگر عمرى دراز بيابد و ابدالآباد قطع اين منازل كند ، به آخر وصول نتواند رسيد . و عنقاى قاف