تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
توبه ، محاسبه باشد . جنيد - رحمه - گفت : هر آن‌كس رعايت او نيكو باشد ، ولايت او تمام شود . از واسطى - رحمه - سؤال كردند كه : كدام عمل فاضل‌تر است ؟ گفت : نگاهداشت اسرار است و محاسبت ظاهر و مراقبت باطن . مرتعش - رحمه - گفت : مراقبه نگاهداشت اسرار است و ملاحظه واردات حضرت عزّت است لحظة فلحظة . قال اللّه تعالى :
« أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ »
« * » يعنى هر آن‌كس كه واقف علم قيام بود ، چنان نباشد كه آن‌كس كه بدان جاهل باشد . و علم حال و معرفت زيادت و نقصان حال به علم قيام تعلّق دارد . و علم قيام آن است كه به معيار حال ميان [ بشريّت ] و احديّت برمىسنجد . و علم قيام از جملهء لوازم صحّت توبه است از بهر آنكه خواطر مقدّمهء عزايم است و عزم مقدّمهء اعمال است . و صحّت خاطر ارادت دل است ، و دل چون پادشاه جوارح است ، و جوارح حركت نتواند كرد الّا به فرمان دل . و مراقبت قطع مادّهء خاطرهاى بد است از دل . و هرچه از مراقبت فوت شود به محاسبه تدارك توان كرد . و ابراهيم ادهم - رحمه - گفته است : چون بنده در توبه صادق باشد منيب گردد . و منيب آن بود كه هر حركت و تردّدى كه او را از حضرت عزّت مشغول كرده بود ، آن را ترك كند و روى دل در حضرت عزّت كند . شيخ - رحمة اللّه عليه - گفت : منيب به حقيقت آنست كه از خود به حضرت خداى تعالى رجوع كند . و ديگرباره از آن رجوع مراجعت كند . چون بدين صفت آراسته شود ، شبحى باشد قايم در حضرت عزّت ، مستغرق در عين جمع . و ببايد دانست كه : توبه مستقيم نشود الّا به صدق مجاهدت . و مجاهده متعلّق است به صبر كردن ، و صبر مشتمل است بر فرض . و فضل فرض آنست كه صبر كند بر اداى مفروضات و صبر كند از محرّمات . و فضل تحريم آنست كه بر سختىها و مكروهات و فقر وفاقت صبر كند . و صبر از اعزّ [ مقامات ] موقنان است . و صبر داخل است در حقيقت توبت از بهر آنكه چون حقيقت توبت ، آئين تمكين در ايوان دل بنده ببندد ، مشاعيل نور و قناديل سرور در صوامع اعضا و جوامع جوارح افروخته شود . طبق‌هاى نثار از حضرت جبّار بر مفارق روح سالك آيد . روح از غايت هزّت و اشتياق قربت حضرت عزّت در طيران آيد و با روح بشرى و دل گويد قطعه :
هماى عشق چو بال جلال باز كند * ز پشه‌اى چو بخواهد ، هزار باز كند
شود دو كون معطّر ، اگر به دست صبا * قضا يكى گره از زلف عشق باز كند
موكّلان قضا ساز زهد درشكنند * چو عشق ، يك قدح از دُرد دَرد ساز كند
هزار شاه چو شه ، در غزا اسير شود * چو عشق ، بيدقى از عزّ خود فراز كند
هزار جان به يكى جو نيرزد آن ساعت * كه عشق ، بر صف عشّاق ترك‌تاز كند
قيامتى است شده آشكار ، عشقش نام * على الخصوص چو دعوى كبر [ و ] ناز كند
هامش
( * ) رعد / 33 : 13