غرض شيطان يك خطا و زلت نيست . بلكه مراد شيطان اغوا است چنان كه وى را دست دهد .
بعضى گفتهاند كه : خاطرى كه از حق باشد ، به نور توحيد بر آن واقف توان شد . و خاطر ملكى به نور معرفت ، و خاطر نفسانى به نور ايمان . و خاطر شيطانى به نور اسلام . و هر كس كه از اين تمييز قاصر آيد ، بايد كه خاطر به ميزان شرع برسنجد . هر چه در آن فضيلتى بيند در اجراى آن سعى نمايد . و هر چه در آن كراهيتى يا نوعى از محرّمات باشد ، از خود دفع مىكند . [ شيخ ] - رحمه - گفت :
مرا چنين معلوم شده است كه اين هر دو لمّه به روح و دل تعلّق دارد . حركت روح و همتهاى عالى از لمّهء ملكى ظاهر شود . و حركت نفس و همّتهاى خسيس از لمّهء شيطانى . چون اين هر دو وارد شود ، هر دو حركت ظاهر شود و سرّ ابتلا و امتحان در او تعبيه . و باشد كه يكى در يكى محو باشد از غايت تواتر و تتابع . سالك فاضل و طالب عاقل در تمييز و تعيين آن نيك بكوشد . تا فلاح ابد و نجات سرمد بيابد و سزاوار قربت حضرت احديّت و ساحت صمديّت گردد .
باب پنجاه و هشتم در بيان حال و مقام و فرق آن
شيخ گفت - رحمه - : حال [ و ] مقام ، از غايت اشتباه به يكديگر مىماند . و اشارات مشايخ در اين باب بسيار است . و ببايد دانست كه : حال [ را ] از بهر آن حال خوانند كه از حال خود بگردد [ و مقام شود . و مقام آن باشد كه ساكن و باقرار باشد و بنگردد ] مثلا ، از اندرون طالب داعيهء محاسبه برخيزد . از غلبهء صفات نفس ، حدّت آن داعيه ساكن مىشود و ديگرباره افروخته مىشود و معاودت مىكند . تا آنگاه كه حق تعالى به عنايت ازلى معاونت وى كند . تا حال محاسبه غالب آيد و صفات نفسانى منهزم كند . آن حال مقام شود . پس حال مراقبه به دو فروآيد و آمد و شد مىكند به سبب سهو و غفلت . تا آنگاه كه ، ميغ غفلت و حجاب سهو بكلّى منقشع شود . به يارى حق تعالى ، حال مراقبه مقام شود . بعد از آن حال مشاهده نزول كند و تردّد او به تجلّى و استتار باشد . تا آنگاه كه ، آفتاب مشاهده از كسوف استتار خلاص يابد . آنگاه حال مشاهده مقام شود . و در مقام مشاهده ، تغيّر احوال و هبوط و صعود بسيار باشد . چنان كه مقام فنا و تخلّص از بقا و ترقى كردن از عين اليقين به حقّ اليقين . و حق اليقين ، چون به دل رسد ، در دل تجاويف پيدا كند . سهل عبد اللّه - رحمه - گفت : دل را دو تجويف است : يكى به باطن دل تعلّق دارد و يكى به ظاهر دل تعلّق دارد . آنچه به باطن تعلّق دارد ، محلّ سمع است و بصر و قلب و سويداى [ آن ] . و آنچه به ظاهر دل تعلّق دارد ، محلّ عقل است . و مثل عقل در دل ، همچنان است كه مثل نظر در چشم كه سواد العين به قوّت بود ازو شعاعها منبعث شود و بدان اشعّه ، محيط