مال و حشمت ، دفع آن نتواند كرد . و بايد كه طمأنينت گيرد در راست بايستادن از ركوع كه در خبر است كه : حق تعالى نماز كسى قبول نكند كه در ركوع پشت راست باز نكند . و در حالت به سجود رفتن ، تكبير مىگويد و دل حاضر دارد كه ، كه را سجده مىكند . كه بعضى از ساجدان ، آن باشند كه در وقت سجود ، بساط كون و مكان طى كنند . و دل ايشان سيّاح فضاى كشف و عيان شود . در آن حال بساط نشاط ايشان گسترده شود . و رواق فراق خراب كرده گردد . زبان وقت اين بيان كند قطعه :
چون بيدلى مشوش دريافت خلوتى خوش * قيصر چه زحمت آرد خاقان چهكار دارد
صورتپرست قاصر ، بر در چه داند آخر * كه با جمال جانان پنهان چهكار دارد
معشوق و عشق و عاشق ، هر سه يكيست اينجا * چون وصل در نگنجد هجران چهكار دارد
و اين مقام بس عالى است ، انبياء عظام و اولياى كرام را باشد . و در سجده سبحان ربّى الاعلى ، سه بار تا ده بار تا هفتاد بار ، چنان كه تواند مىگويد . و بايد كه چشم گشاده دارد و به سر بينى نظر كند . و بعد از تسبيح ، مستحب است كه اين دعا برخواند : اللّهمّ لك سجدت و بك آمنت و لك اسلمت ، سجد وجهى للّذى خلقه و صوّره و شقّ سمعه و بصره فتبارك اللّه احسن الخالقين ، سبحان الملك القدّوس ، سبّوح قدّوس ربّ الملائكة و الرّوح . و در سجده هر دو مرفق از هر دو پهلو دور بايد داشت . و بعد از آن سر بردارد ، و بر پاى چپ نشيند . و انگشتان پاى راست روى [ در ] قبله كند . و هر دو دست بر هر دو زانو نهد ، بگويد : اللّهمّ ارحمنى و اغفر لي و اهدنى و اجبرنى و عافنى و اعف عنّى ، يكبار بگويد در نماز فريضه . و در نماز نافله چندانكه تواند . پس سجدهء دوم بكند ، و چون خواهد كه برخيزد ، اندكمايه قرار گيرد استراحت را . و در جملهء ركعات نماز ، اين شرائط و دقايق بجاى آرد پس به تشهّد بنشيند . و ببايد دانست كه : نماز ، معراج دل است . هم بر آن مثال كه خواجهء عرب و عجم و خلاصهء يثرب و حرم و كارگزار ديوان قدم محمّد مصطفى - صلعم - در شب معراج عالم خاك و اشباح را باز پس پشت گذاشت . و از اجرام افلاك برگذشت ، فراز قاب قوسين مقام ساخت ، و بديد آنچه ديدنى است و بشنود آنچه شنودنى است .
سالك نيز در هيئت نماز بر جملهء ملك و ملكوت گذر كند . و به ظهور نور شهود ، همه باز پس پشت گذارد . سر سلطان وحدت در حال تشهّد روى نمايد . جان عاشق [ آستين ] تمكين برفشاند . دل ، آيت :
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ
« * » بر خود خواند ، و اين ثنا بگويد : قطعه :
جانا دلى كه با غم تو آشنا شود * گر خون شود ز بهر تو ، بگذار تا شود
خود آنكه غمگسار دل او بود غمت * شادان چرا نباشد و غمگين چرا شود
خلد برين ، زرشك من آتش شود اگر * خاك در تو تاج سر اين گدا شود
هامش
( * ) رحمن / 55 : 26 .