قد لسعت حيّة الهوى كبدى * فلا طبيب لها و لا راقى
الّا الحبيب الّذى شغفت به * فعنده رقيتى و ترياقى
شيخ تاج الدّين شنوى - رحمه - اين معنى ، در اين قطعه گفته است : قطعه :
ناز آن دلبر عيّار خوش است * [ گرچه نازى است جگرخوار خوش است
بهر يك نزهت گلزار رخش ] * زحمت خار ، به خروار خوش است
ستم و جور و جفائى كه از اوست * بده انصاف كه نهمار خوش است
هر چه ناخوش بود آن از دگران * به سر يار ، كه از يار خوش است
دلِ اندهزدگان ، خسته به است * آهِ زار ، از دلِ افكار خوش است
چون حريفان همه سرمست شدند * نعرهء مرد گرفتار خوش است
سوختم ز آتش غم ليك چه باك * نوش « النّار و لا العار » خوش است
گر تو نظارهء دارم باشى * به سرِ تو ، كه سردار خوش است
اى پسر دست جفا كوته دار * مكن آن كار كه اين كار خوش است
چون از آواز بازساز بدوى ، اين اسرار به سمع نياز رسول - صلعم - رسيد ، در وجد آمد . حاضران جمله با رسول - عللم - در وجد آمدند و در حالت وجد ردا از دوش مبارك رسول - عللم - در افتاد ، چون بنشستند معاويه گفت : ما احسن لعبكم يا رسول اللّه ! رسول - عللم - اين سخن از وى نپسنديد و گفت : « مه يا معاويه » كه صاحب كرم و مروّت و فتوّت نباشد ، هر كه در سماع ذكر دوست در حركت نيايد . « * » پس رداى رسول - عللم - به چهارصد پاره كردند و بر حاضران قسمت كردند . بناى تخريق خرقه بر اين حديث است .
شيخ گفت : - رحمه - العهدة على الرّاوى - جانها فداى مركبتازان مضمار شريعت و چابك رفتاران ميدان طريقت و حقيقت باد . كه در ظهور نور احديّت ، ظلمت بشريّت متلاشى كردند تا حريف مجلس انس گشتند . و متجرّع كأس استيناس شراب طهور شدند ، و از سطوات آن مستى ، اين عربده كردند بيت :
از دست تو من گر قدحى نوش كنم * غمهاى جهان جمله فراموش كنم
بر تخت فلك تكيه زنم سلطانوار * گر حلقهء بندگيت در گوش كنم
هامش
( * ) ترجمهء : « مه يا معاوية ليس بكريم من لم يهتزّ عند سماع ذكر الحبيب » متن عوارف ص 205 .