از بهر آنكه اين حركت به بركت جمعيّت پيدا شده است ] ، و اگر قوال بيگانه بود ، آنچه قيمت آن باشد ، به دو ايثار كنند . و خرقه ، فقرا قسمت كنند ، و بعضى گفتهاند : چون قوال را به اجرت گرفته باشند ، او را در خرقه هيچ نصيب نباشد . و اگر به رغبت پيش اصحاب آمده ، خرقه به دو ايثار كنند ، اين حكم آن وقت بايد كردن كه ، در ميان جمع مقدّم يا شيخ نباشد . امّا اگر شيخ يا مقدم حاضر باشد . هر آنچه مصلحت باشد حكم كند ، و هيچكس از حاضران [ را ] نرسد كه بر او اعتراض كنند . و اگر در ميان جمع شخصى باشد از محبّان ، و خواهد كه خرقه از قوّال باز خرد ، و جمع [ و ] قوّال راضى باشند ، شايد كه باز خرد ، و قوم با سر خرقه روند ، و اگر آنكس كه خرقه انداخته باشد ، خواهد كه خرقه تسليم كند به قوال ، شايد .
و ببايد دانست كه : بر تخريق خرقه ، در وقت غلبهء وجد و حال ، از عاشق صادق انكار نيست ، از بهر آنكه آن وجد كاروانى است از مصر حضرت احديّت بار در بسته . با قميص جذب كه بوى پيراهن يوسف وصل جانان ازو مىدمد . چنان كه گفتهاند : بيت :
تضوّع ارواح نجد من ثيابهم * عند القدوم لقرب العهد بالدّار
بوى سر كوى يار ، يا رب چه خوش است * اميد بدان نگار ، يا رب چه خوش است
در آرزوى رسيدن دست به گل * اين زحمت زخم خار ، يا رب چه خوش است
چون روايح آن نسمات جذبات لطف ، به مشام جان عاشق رسد . فغان برآورد : بيت :
اى باد صبا ، هين خبر يار بيار * بسيار ازو بگو و بسيار بيار
سوز دل اين سوختهء خسته ببر * بوى بر آن دلبر عيار بيار
از غايت شعلهء آن وجد ، صاحب سماع خواهد كه قفس بپردازد ، تا شهباز جان به مركز اعلاى خود طيران كنند ، چون از آن عاجز آيد ، خرقه پاره كند و اين ابيات ورد سازد بيت :
گفتم كه مگر وصل ترا چاره كنم * عشق تو مباد كز دل آواره كنم
گر بعد وفات من به خاكم گذرى * بويت چو به من رسد كفن پاره كنم
چون صاحب وجد خرقه پاره كند ، حاضران آن را پاره پاره كنند و هر يكى نصيبى برگيرند ، كه آن خرقه قريب العهد است به حضرت عزّت . رسول - عللم - در وقت باريدن باران ، خود را بر آن باران تر كردى و گفتى : « جديد عهد بربّه » . و شرط آنست ، در وقت سماع از جمعى دنياداران و متزهّدان و متكلّفان تجنّب و تنكّب نمايند ، تا وقت ايشان از تشويش محفوظ بماند .
انس مالك - رض - روايت مىكند كه : در نزد رسول - صلعم - نشسته بوديم ، جبرئيل - عللم - فروآمد و بشارت داد رسول را - عللم - و گفت : يا رسول اللّه ، درويشان امّت تو ، پيش از توانگران در بهشت خواهند رفت به نيمروز ، و آن نيمهء روز ، پانصد سال باشد . رسول - عللم - شاد شد و از غايت اهتزاز و ابتهاج گفت : در ميان شما كسى هست كه قولى بر گويد و شعرى برخواند ؟ بدويى گفت : نعم يا رسول اللّه ، گفت : بيا . وى اين شعر برخواند شعر :