تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
قيام نمايد ، زن وى زنى سليطه بود ، چنان كه عادت زنان شوخ و بىعرض باشد ، دراز زبانى مىكرد . وى را مىرنجانيد . و يونس - صلعم - در جواب او خاموش مىبود و هيچ جواب نمىگفت . جماعت در آن حلم وى متعجّب بماندند . و مىخواستند كه از وى سؤال كنند كه : موجب اين بردبارى و تحمّل چيست ؟ حيا مانع اين سؤال مىآمد . يونس - عللم - به نور نبوّت و وفور فراست ، از اين سؤال آگاه شد . جماعت را مىگويد : عجب مداريد از اين حال ، كه من از حق تعالى به تضرع و ابتهال درخواسته‌ام تا هر آنچه در آن عالم حجاب و عقوبت من خواهد بود ، درين عالم مرا بدان مبتلا كند ، اكنون مرا بدين سليطه معذّب كرده است . تا فرداى قيامت [ مرا ] هيچ حجابى و عذابى نباشد ، من بدين سبب تسليم سلطنت او شده‌ام ، و برين مكابدت مصابرت مىنمايم . اين شرح فتنهء عموم است كه مردمان به سبب ايشان در بلاها و محنت‌ها افتند و از بهر تحرّى رضاى ايشان ، از تحصيل مراضى حضرت عزّت محروم مانند . و از فوايدى كه مستوعب مقامات و مستجمع حالات باشد ، بىبهره گردند . و فتنه‌اى هست كه به ارباب قلوب تعلّق دارد . و آن ، آنست كه نفس ممتزج است . و به سبب آن امتزاج قوت گيرد از مجالست و مخالطت ايشان ، و طغيان آغاز كند آتش طبيعت او كه به كثرت رياضت و مجاهدت و مخالفت فرومرده باشد ديگرباره مشتعل شود ، و قصور و احتباس بدين سبب به دو راه يابد ، پس درمان اين درد آن باشد كه در وقت مجالست زن ، ايشان را دو چشم باشد . يكى در باطن و يكى در ظاهر . به چشم باطن ، مشاهد شاهد ازل ، به چشم ظاهر ناظر منظور حاضر . رابعهء عدويه - رحمه - اين معنى به نظم آورده است بيت :
انّى جعلتك فى الفؤاد محدّثى * و ابحت جسمى من اراد جلوسى
فالجسم منّى للجليس مؤانس * و حبيب قلبى فى الفؤاد انيسى
مىگويد : ساحت فؤاد خلوتخانهء سلطان عزّت و حرم خاص شهنشاه وحدت ساخته‌ام . تا خاصگى دل بر تخت بخت ، شراب كلام مىنوشد و دامن از التفات به اغيار مىافشاند و به زبان بىزبانى مىگويد بيت :
مىگريد ديده تا نمش مىماند * مىنالد سينه تا دمش مىماند
نامردم اگر به سوى شادى نگرم * تا در دو جهان بوى غمش مىماند
و صورت و جسم مباح كرده‌ام ، جماعت همنشينان و دوستان را . از بهر آنكه محبوب دل بساط نشاط گسترانيده است . و رواق فراق خراب كرده و به زخم تازيانهء غيرت زحمت اغيار از اين خلوتخانه دور كرده ، هر طالب حضرت جلال و طايف كعبهء وصال ، كه همچنين از جامهء رعونت و طبيعت عارى باشد . و آينهء دل را خالى و پاك از براى جمال لايزالى كرده باشد ، شايد كه زن خواهد . و اگر نه مشاهدهء جمال صورتى روح را محجوب گرداند از قرب حضرت احديّت . و ابواب فتوحات غيبى و واردات سرّى بر او منسدّ گرداند . اين حال جماعتى است كه ناظر جمالى باشند . كه شارع - عللم - رخصت فرموده و مجالست ايشان به سبب تزويج مباح گردانيده ، چگونه