شيخ تاج الدّين - قد - در اين معنى گفته است و به نظم آورده است سخت زيبا و اين است :
قطعه :
عمر خود اى بىخبر بر باد غفلت دادهاى * صد دراز بىدولتى بر خويشتن بگشادهاى
عنكبوت شهوتت بسته است بر دام غرور * آخر اى خر ننگرى كاندر چه دام افتادهاى ؟
بينوا چون كافر درويش ، نه دنيا نه دين * مُدبرا گويى ز مادر بر چه طالع زادهاى ؟
ننگ و عار مسجدى و اندر كنشتت جاى نيست * بهر نيكان باد تندى و بَدان را بادهاى
وانگهى دعوى كه : جنّت چيست ؟ دوزخ خود كدام ؟ * شاد باش اى بيست و ششساله كه چون دل سادهاى
در فريبآباد ديو ، ايوان به كيوان بردهاى * اين نمىدانى كه جز بر يخ بنا ننهادهاى
يا چو مردان چرخِ گردان زير پاى همّت آر * يا زنآسا چرخْ گردان ، چند ازين نرمادهاى
راه حق بس روشن است و كار او بس آشكار * زان نمىبينى كه اندر پيش خويش استادهاى
تا تو دربند خودى هم بندى و هم بندهاى * چون ز خود فارغ شدى آزادى و آزادهاى
باب بيست و يكم در بيان شرح مجرّدان و متأهّلان
شيخ - رحمه - گفت : طايفهء صوفيان بر نظم عقد صدق و تحصيل خلاصهء دين روزگار بسر برند . و اسباب استقامت مملكت دل و استدامت دولت روح مهيّا دارند ، و به وجه تجربت در تجريد و تأهل شروع كنند ، و به عقل وافى و راى صافى بر سركشى و توسنى نفس واقف شده باشند . و مفتاح ابواب مصالح نفس ، در دست كفايت نهاده باشند [ هر آنگاه كه مصلحت در تجرّد بينند مقلّد آن شغل خطير شوند ] و هر آنگاه كه مصلحت در تأهّل بينند بىدواعى هواى نفس و بواعث رعونت طبيعى مباشر آن شوند ، و سالك چون به مقام استقامت رسد ، ميان دل و نفس ، عدل و سويت بنهد . و صفحات روزگار ايشان ، به نفحات مساعى جميل معيّن دارد ، و هر آن سالك كه صبر كند بر عزوبت ، تا آنگاه كه به مقام [ ابرار و ] منزل مردان رسد ، حق تعالى هر آنچه مقصود او باشد از اسباب دنيا ، وى را مهيّا و مهنّا گرداند . و هر آنگاه كه تعجيل نمايد و از غايت شره و شبق زن خواهد ، از منازل و مقامات مردان محروم ماند . و از عزايم بازماند و طالب رخصت شود . و ببايد دانست كه رحمت از حضرت عزّت است مر عامّهء مؤمنان را . و تعجيل نمودن بر زن خواستن ، غايت خسران و نقصان [ مريد باشد . سهل عبد اللّه تسترى - رض - گفته است : چون ] مريد مستعدّ خود را به زن خواستن مبتلا كند ، او را حدث و حيض مردان خوانند . همچنانكه زنان مستحاضه از نماز و طاعت باز مانند ، او نيز به سبب زن از مقام و حال مردان محروم ماند . و به بزرگى گفتند : چرا زن نمىخواهى ؟ گفت : زن ، لايق مرد بالغ باشد ، من هنوز بالغ نيستم . و در