تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
خود را وسيلتى ساخته باشد تا دوران را نزديك كند و رميدگان صحراى غفلت را با حضرت عزّت آراميده گرداند ، و طايفه‌اى باشند كه هرگاه كه فتوحى بديشان خواهد رسيد بر آن وقوف و اطّلاع يابند . و بعضى باشند كه قبول نكنند . الا به معرفت و تنبيهى كه از حق تعالى بديشان رسد . و بعضى باشند كه قبول كنند بىمقدّمهء علم و رؤيت تجرّد افعال با حضرت حق تعالى . و اين طايفه را اندك ذوقى باشد از محبّت به سبب رؤيت نعمت ، و آن ذوق زود مكدّر شود . و اين حال ضعيف است به نسبت حال سابقان و صادقان و مخلصان ، و از اين سالكان كه شرح داديم ، مقام آن‌كس عالى است كه در ستدن مختار باشد ، و در صرف كردن مختار . به شرط صحّت تصرّف كه موقوف از وجود هواى نفس باشد . و مادام كه سالك در اين مقام باشد هنوز بقيّتى از هوا در او موجود باشد . هر آنگه كه اين بقيّت به تعريف علم كامل و عقل شامل از او زائل شود ، احتياج به تعريف از حضرت عزت از او برخيزد . در اخذ و اعطاء مأذون و مرخّص باشد . و اين مقام محقّقان صادق باشد و مثل اين وجود در اين زمان عزيز باشد . و نظير او كم افتد در آخر الزّمان ، و اگر يافته شود ، كبريت احمر بود . شيخ - رحمه - گفت : از شيخ ما ضياء الدّين سماع دارم كه حكايت مىكرد از شيخ خود حمّاد - رحمه - كه او گفت كه : من آنگاه از طعامى تناول كنم كه در مقدّمهء آن حق تعالى مرا از آن باخبر كرده بود . و در زمان او شخصى به واقعه ديد كه او را گفتندى كه : فلان طعام بردار و به نزديك شيخ حمّاد بر ، او برداشت و بياورد ، شيخ از آن قدرى بخورد . و گفتى كه : هر نفس كه مربّى بود به بهتر طعامى ، از تصرّف خاك مبرّا و معرّا شود ، و دست پوسيدگى به وى نرسد . واسطى - رحمه - گفته است : نيازمندى نمودن و افتقار كردن با حضرت عزّت ، بلندتر درجهء مريدان است . و استغناى به حق تعالى اعلى درجهء صادقان است . و نيكوترين حكايتى كه در اين حال منقول است آنست كه : يكى از صادقان ، ابو الحسين نورى را ديد - قد - كه : دست دراز كرده بود و از مردمان سؤال مىكرد ، اين حالت بر او گران آمد و منكر وى شد . به نزديك جنيد - رحمه - شد و او را خبر داد ، جنيد گفت : اين اعتراضى ناخوبست كه ابو الحسين از بهر آن اين سؤال مىكرد تا دنياى فانى از ايشان بستاند ، و در عقبى از خداى تعالى بخواهد ، تا حق تعالى نعمتى باقى بديشان دهد ، بىآنكه نقصانى به حال او راه مىيابد ، پس ترازويى بخواست و صد درم بركشيد و در صرّه‌اى كرد . و قبضه‌اى درم برگرفت و در ميان آن درم‌ها ريخت و مرا گفت : اين درم‌ها به نزديك نورى بر ، وى مىگويد : من در خود انديشه مىكردم كه هر آن‌كس كه [ چيزى ] بسنجد ، از بهر آن سنجد تا مقدار و كيفيّت آن بداند ، اين چه اشارتست كه شيخ سخته و غير سخته به يكديگر آميخت ، امتثال فرمان را برداشتم و به نزديك ابو الحسين بردم ، او نيز ترازويى بخواست ، و صد درم بركشيد و در صرّه‌اى كرد و به من داد و گفت : وى را بگو كه من از تو هيچ قبول نمىكنم . و آن قبضه كه افزون بود برگرفت . تعجب من زيادت گشت ، از وى سؤال كردم كه : اين چه