شرح آن بيايد . امّا در اين باب اشارتى كنيم ، تا مستفيدان از آن باخبر شوند - انشاءالله - مثل آنكه داعيهء سفر او را در حركت آورد ، و وى را عازم سفر كند و پندارد كه آن از الهامات غيبى است . مثل آنكس باشد كه ، از بهر نزهت و تفرّج به صحرا و بوستان رود ، و بدان خروج راحتى و آسايشى به مشام او رسد و در خود گشادگى بيند ، چنان ظنّ برد كه آن گشايش از هزّت روح است و طيب دل . و خود نداند كه آن اتّساع ، از نفس است به سبب وصول او به اغراض و امانى خود ، كه هر آنوقت كه نفس به غرض خويش و هواى خود رسد تباعدى و دوريى ميان او و دل ظاهر شود . و غضاضتى و تازگيى در نفس پيدا شود . و فرح و نشاط از آن تولّد مىكند ، مبتدى بيچاره پندارد كه آن از نتيجهء الطاف است كه از مهبّ عنايت به مشام روح او رسيده است . و از هزّت آن عزّت ، اثرى به نفس او رسيده است و اين گشايش از آنست . و اين ظن از شبهاتست كه بر خاطر وى مستولى گشته باشد . و تردّد ناصواب كه به فكر ثاقب راه داده . و اگر نه ، محقّق و مبرهن است كه آسايش و آرامش روح ، آن وقت بود ، كه از مضيق هواى نفس نجات يابد و به فضاى فراخ نوال رسد . همچون كسى كه بار گران بر پشت دارد . آنگاه آسايش يابد كه آن بار از پشت بيفكند . چون آن درويش [ از ] متنزّه به گوشهء خود ، رجوع كند . به معاملت مشغول شود ، و به مصقلهء ذكر ، آينهء دل روشن كند ، او را معلوم شود ، كه آن بيرون آمدن او به صحرا حديث نفس بود .
نه الهام غيب . و عين درد بود ، نه راحت درمان . و اگر صبر كردى در خلوت و عزلت ، بدانستى كه آن حديث هواى نفس است ، مخالفت آن كردى . و نفس را در قيد مجاهدت و حجر ذوبان بماندى . و دل و جان به كمال صفا رسيدى ، و در مقام مشاهده بدين رباعيّه نصيحت نفس كردى بيت :
اى دل ز غبار جسم اگر پاك شوى * تو روح مجردى بر افلاك شوى
عرش است نشيمن تو شرمت نايد * كآيى و مقيم عرصهء خاك شوى ؟
هم بر اين قياس مسافر كه قصد سفر كند ، ترويحى بيابد و آن از وصول نفس باشد به مراد ، پس زيرك دوربين ، و حاذق تيزبين ، به حسن فراست ، و كمال كياست ، بدان ترويح مغرور نشود . و چون عزم سفرى در خاطر وى بگذرد . ثبات و وفا پيش گيرد و با خود گويد كه :
اين خاطر ، از نمايش و تسويل شيطان است و مكر و كيد نفس و هوا است . و از بهر اين قبيل ، رسول - عليه السّلام - فرموده است : آفتاب كه طلوع مىكند ، از ميان هر دو سر وى شيطان بر مىآيد . « * » و از بهر اين است كه نفس ، در وقت طلوع آفتاب با نشاط و فرح باشد و ميلى دارد به مزاح ، و عادت طبيعت و شرح اين سرّ ، متعذّر است . از بهر تنگى حوصلهء مستمعان ، و بر اين اسرار واقف نباشد ، الّا ارباب قلوب و اصحاب احوال . پس [ بر ] فقير سالك واجب است كه در
هامش
( * ) الموطأ ج 1 ص 219 « انّ الشّمس تطلع من بين قرنى الشيطان » .