بايد شرع و قانونى ظاهرى داشته باشد . اين استدلال در واقع داراى انتقادى نهان از ادعاى ابو طاهر بود . كه مدعى بازگرداندن دين بدون شرع آدم بوده است .
در حالى كه ابو حاتم نمىتوانست با اين اجماع اسماعيلى كه هفتمين پيامبر ناطق محمد پسر اسماعيل شريعتى با خود نمىآورد بلكه حقيقت روحانى همه شريعتهاى پيشين را آشكار مىكند مخالفت ورزد . پافشارى نمود كه دوران محمد ( ص ) نخستين ظهور و غيبت هفتمين امام چنان كه نسفى مىگفته به پايان نرسيده بوده وى معتقد بوده كه بين هفتمين امام و زمان ظهور پيامبرى ناطق كه آغازگر عصر نو است هميشه يك دوره فترت وجود دارد در زمان اين فترت رهبرى سلسله مراتب دينى با دوازده لا حق خواهد بود كه در دوازده جزيره زمين اقامت دارند . يكى از اين دوازده لا حق خليفه امام غايب است و بدين سبب مىتواند در ميان ايشان نقش داور را داشته باشد . دليلهايى در دست است كه ابو حاتم خود را صاحب اين مقام ( خليفه ) مىپنداشته است . اما دوازده لا حق همگى از لحاظ پايگاه برابر بودهاند و خليفه نمىتوانسته بر آنها نظارت داشته باشد . بنابراين فترت دورانى بوده كه در آن امكان پديد آمدن نهضتهاى الحادى و اختلافها در سلسله مراتب روحانى وجود داشته است . ممكن بود كه لا حقى ستمگر بر سلسله مراتب روحانى سيطره يافته به ستمگرى پردازد ، و به دروغ مدعى مقام ناطق شود زيرا كه ظهور ناطق را نزديك مىپنداشتهاند . بنا به گفته ابو حاتم اين امر در فترت دوره سوم رخ داده بوده است .
شايد اين امر در قضيه مهدى بنيانگذار خلافت فاطمى و شايد در قضيه ابو طاهر هم رخ داده بوده است . زيرا كه اين هر دو با ادعاهاى نابهنگام و دروغين مبنى بر ظهور هفتمين ناطق ، پيروان خود را فريب دادند .
ابو حاتم بر نظريههاى نسفى پيرامون زرتشتيان و ديگر كيشهاى دوگانهپرست نيز معترض بود . او اين ادعا را كه زرتشت پيرو ابراهيم بوده است نادرست مىدانست و معتقد بود كه زرتشت به دوره فترت چهارمين ناطق يعنى موسى تعلق داشته است . زرتشت لا حقى از زمان داوود يعنى خليفهاى در زمان غيبت امام ، بوده و از براى مردم ولايت خود مقررههاى گوناگون وضع مىكرده و كتابى
فرقه هاى اسلامى ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: ويلفرد مادلونگ
ص١٥٨