تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 719

مساهمون:

ص٧١٩
مردى با اين صفت جويا شدم . پيرمردى را كه خانه‌نشين بود به من نشان دادند . پيش او رفتم و تشويقش كردم كه پيش متقى بيايد و او خواهى نخواهى با من بيامد و سوى متقى رفتيم و من به دو خبر دادم كه مردى را كه خواسته بود آورده‌ام . وقتى مجلس وى خلوت شد او را بخواست و نزديك نشانيد و آنچه را ميخواست پيش او يافت و ايام اقامت رقه را با او بود و چون سوى بغداد رفت با او بزورق بود ، وقتى بدهانهء نهر سعيد ما بين رقه و رحبه رسيدند ، متقى شبى بىخواب شد و به آن مرد گفت از اخبار و اشعار طالبيان چه ميدانى ؟ و آن مرد از اخبار آل ابى طالب همى گفت تا به اخبار حسن بن زيد و برادرش محمد بن زيد بن حسن و سرگذشت آنها در ديار طبرستان رسيد و از محاسن ايشان بسيار گفت و اينكه اهل علم و ادب سوى آنها ميرفتند و شاعران درباره‌شان شعر ميگفتند . متقى به دو گفت : « شعر ابو مقاتل نصر بن نصير حلوانى را در بارهء محمد بن زيد حسنى داعى ميدانى ؟ » گفت : « نه اى امير مؤمنان ، ولى غلامى دارم كه بسبب جوانى و همت بلند در طلب علم و ادب و هوش تيز از اخبار و ايام و اشعار كسان چيزها بخاطر سپرده كه من بخاطر نسپرده‌ام . » گفت : « چرا تاكنون خبر او را از من نهان داشته بودى او را بيار تا حضورش مايهء انس ما شود . » غلام را از زورق ديگر بياوردند و پيش روى متقى بايستاد ، و رفيق او گفت : « آيا قصيدهء ابى المقاتل را در بارهء ابن زيد به ياد دارى ؟ » گفت : « بله . » متقى گفت : « بخوان » و او بنا كرد به خواندن كه مضمون آن چنين است : « مگو بشارت بلكه به من بگو دو بشارت . حضور داعى و روز مهرگان دو كف او مرگ زندگى است و اخلاق وى صميم بهشت است با عطا و مرگ و امان بر همه تسلط دارد . يگانه‌اى كه اصول را استحكام مىبخشد و معانى بوسيلهء او استنباط مىشود در بخشش اسراف مىكند و بدون منت نيكى بزرگ دارد . فكر او در همه چيز نفوذ دارد و او در هر محل و مكان هست ، زمانه را با آنكه غايب از اوست ميشناسد و نهان را عيان مىبيند . لفظ ما از او دور است ولى او بوسيلهء اوصاف