تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
خود بخاطرها نزديك است . كلمات او نهانها را عيان مىكند و دهر چون مترجم همه چيز را براى او بيان مىكند . به خدا و قرآن قسم هر كه گويد در خلق نظير او هست كافر است . وقتى زره پوشد و شمشير يمانى به كف گيرد سطوت او مرگ را بترساند و مرگ يقين كند كه مرگ نيز مردنى است . پهلوانان را چنان خيره نگرد كه شجاعان را بترساند . پيوسته مرگ بر او بانگ بزند الامان ! چقدر با طعن و ضربت پيكار ميكنى ! مرا پيش از آنكه قدرت دارم به كار مگير . مدارا كن كه خدا عنان را بدست تو داده است . دو كف تو وعد و وعيد را انجام ميدهد و دو دست تو به دنيا احاطه دارد . وقتى با دست راست از عطا سيراب كند دست چپ بسيراب كردن شمشير پردازد . هر دو در كار نفع و ضرر تلاش كنند كه گويى رقيب يك ديگر باشند . دستان تو در آفاق چنان اثر كرده است كه از لبها جز نام تو نميآيد مدح و الا خاص تو است و هجا بدشمنانت برازنده است . حقا تو در كتاب نميگنجى كه كار تو خارج از حد معمول است . منت تو چندان سنگين است كه جن و انس بار آن نتوانند برد . مدح تو را وحى و زيور بايد و كتابى كه ميان دو جلد است . اى امام دين ، اين مدح را از امام شعر كه اشعارش از كسان سبق برده بگير كه در صنعت الفاظ از همه فراتر رفته است . تو چون بهشتى و قافيه‌اى كه در بارهء تو است چون حور زيبا است . بروزگار همانند شعر و سپاس و باندازهء عمر كوهها پاينده باش . گفتار من حسناتى است كه سيئات در آن نيست و كاتبان بايد مدح داعى را بنويسند . » متقى هر شعرى را كه ميشنيد ، ميگفت مكرر كند . آنگاه بگفت تا غلام بنشيند و آن روز كه شيرزاد دبير بديدار وى آمده بود ، شنيد كه اين شعر را همى خواند : « مگو بشارت بلكه به من بگو دو بشارت » غلام كه با متقى مأنوس شده بود گفت : « اى امير مؤمنان درست چنين است : « بشارت دائم باد به من بگو دو بشارت » و غلام در اول شعر اول قصيده را به صورت : « مگو يك بشارت » خوانده بود و بعد