تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
و نداند كه انسان در گرو بليات زمانه است » . ابو الحسن محمد بن على فقيه وراق انطاكى در انطاكيه شعرى از على بن محمد ابن بسام براى من نقل كرد كه در ضمن آن موفق و ابو الصقر اسماعيل بن بلبل وزير و طائى امير بغداد و عبدون نصرانى برادر صاعد و ابو العباس بسطام و حامد بن عباس كه بعدا وزير مقتدر شد و اسحاق بن عمران امير كوفه را هجو كرده است . شعر اينست « آيا موفق اميد يارى خدا دارد در صورتى كه كار بندگان بدست كنيزى افتاده است و پيش از آن نيز بدست رياكارى بود . اين بلبل وزير شده ، و اين بروزگار قديم نبوده است . كار پل و آبيارى فرات بدست آسيابان طى افتاده است ! عبدون كه از امثال او جزيه ميگيرند بر مسلمانان حكومت مىكند ! لوچ بسطام كه بافندگى ميكرد مشاور شده است ! اگر كار بدست من بود مشك بدوش حامد ميدادم و يا مىفرستادم برود انار بفروشد ! اسحاق عمران امير شده است و اين مصيبت است و چه مصيبتى است ! اينك خلافت سستى گرفته و بناى آن فرو ريخته است ، روزگار و فرومايگان را به لعنت خدا و جهنم واگذار . اى پروردگار فرومايگان سوار شده‌اند و پاى من پياده است يا مرا نيز مثل آنها سوار كن يا اين مادر فلانىها را روانه كن بروند . » و در اين شعر از همه سران دولت در آن عصر نام برده است . ابو اسحاق زجاج نحوى رفيق مبرد اين شعر را نقل كرده كه ابن بسام در بارهء معتضد هنگامى كه پسرش جعفر مقتدر را ختنه كرده بود گفته است : « مردم از ختنه باز گشتند و از گرسنگى كمربند ميكشيدند . گفتم از اين تعجب كنيد كه يتيمان را اين طور ختنه ميكنند » . و هم او در بارهء معتضد گويد : « تا كى چيزى را كه اميدواريم نبينيم و پيوسته به اميد بيهوده دل خوش كنيم ، اگر ترا معتضد ناميده‌اند به زودى بازويت بشكند » . و هم او در بارهء عباس بن حسين وزير و ابن عمرويهء خراسانى كه امير بغداد بود ، گويد : « خدا لعنت كند كسى را كه وزارت بعباس داد و امارت بغداد را به ابن