بهانه آورد ، اگر اشتغال دايم او نبود چه بهانهاى ميآورد ؟ » على بن محمد بن بسام را در اين معانى اشعار فراوان هست كه بذكر قسمتى از بسيار آن در اين كتاب اكتفا ميكنيم و در كتابهاى سابق بيشتر از اين آوردهايم . پدرش محمد بن نصر بن منصور در كمال بزرگوارى بود و جوانمردى بود و مردى خوشگذران و خوش لباس و بلند نظر بود و به كار ساختمان دلبستگى فراوان داشت .
ابو عبد الله قمى گويد « يك روز سرد زمستانى در بغداد پيش او رفتم . در تالار وسيعى بود كه ديوار آن را با گل سرخ ارمنى اندوده بودند و برق ميزد . بنظرم تالار بيست ذراع در بيست ذراع بود و در ميان آن اجاقى مدور به اندازهء ده ذراع در ده ذراع از آتش پر بود و او در صدر تالار نشسته ، لباس نازك شوشترى بتن داشت . كف تالار آنجا كه اجاق نبود با ديباى سرخ مفروش بود . مرا بنزديك خود نشانيد و نزديك بود بسوزم ، جامى گلاب آميخته بكافور به من دادند كه بچهرهء خود ماليدم ، او آب خواست آبى براى او آوردند كه برف در آن بود ، همه قصدم آن بود كه زودتر گفتگو را ختم كنم ، پس از آن بيرون آمدم و هوا يخ مايع بود . او به من گفت :
« اين اطاق براى كسى كه بخواهد از آن بيرون رود خوب نيست . » گويد : « روزى ديگر پيش او رفتم و در جاى ديگر از خانهء خود بود كه روى بركهء آبى ساخته شده بود و بالاى آن ايوانى بود كه بباغ و جاى آهوان و آشيانهء قمريان و امثال آن مشرف بود ، گفتم : « اى ابو جعفر به خدا در بهشت نشستهاى . » گفت : « نبايد از بهشت به روى تا چاشت بخورى . » هنوز درست ننشسته بودم كه خوانى از جزع بياوردند كه بهتر از آن نديده بودم . در ميان خوان جامى از جزع ملون بود كه اطراف آن را طلاى سرخ پيچيده بودند و از گلاب لبالب بود ، روى خوان سينههاى مرغ چون بناى صومعه روى هم چيده شده بود . بشقابهاى جزع نيز بود كه ادويه و تمشك داشت . آنگاه غذاى گرم و پس از آن جامهاى لوزينه آوردند . وقتى خوان را برداشتند ، به محل پرده رفتم و يك طشت چينى سفيد پر از بنفشه و چيزى جلو ما
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 686
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٨٦