مىبيند كه ملايم راه ميروند و گردن بندها به گردن آويختهاند ، آيا مىخواهى من قدرت جعفر يا يحيى بن خالد را داشته باشم و امير مؤمنان چون آنها تيغ بگردنم نهند بگذار مرگ آسودهاى داشته باشم و هول اين چيزها را تحمل نكنم كه كارهاى مهم به چيزهائى وابسته كه در شكم شيران است ، كسى كه بطلب بزرگى ميرود حوادث خطرناك و حيلهها خواهد ديد . » و يكى از نديمانش كه سر مست بود به دو گفت آقاى من گفتار تو چقدر با سخن مهلب تفاوت دارد كه ميگفت « پس رفتم كه زندگى را حفظ كنم ولى ديدم زندگى بهتر از اين نيست كه پيش روم . » عبد الواحد به دو گفت : « چه ميگوئى تو خطا ميكنى و اين مهلب نيز خطا كرده و گوينده اين شعر نيز خطا كرده است ، ابو فرعون تميمى درست گفته . » نديم گفت : « چه گفته ؟ » گفت « ميگويد : من از جنگ باك ندارم ولى بيم دارم كه كوزهام بشكند اگر هنگام جنگ مانند آن را از بازار خريده بودم اشكالى نداشت كه پيش بروم . » وقتى اين سخن به مكتفى رسيد بخنديد و گفت به قاسم گفتم كه عبد الواحد عموى من بفكر خلافت نيست اين سخن كسى است كه فكرى ندارد جز پائين تنهاش و شكمش و سادهاى كه با او معاشقه كند و سگهائى كه آنها را بهم اندازد و قوچهائى كه بشاخزدنشان وا دارد و خروسهائى كه به جنگشان بيندازد ، فلان و فلان مبلغ به عموى من بفكر بدهيد . » اما قاسم همچنان در بارهء عبد الواحد اصرار كرد تا او را بكشت ، وقتى قاسم مرده بود و معلوم بود كه عبد الواحد را او كشته است . مكتفى ميخواست قبر او را نبش كند و تازيانه بزند و به آتش بسوزد ، جز اين نيز گفتهاند و خدا بهتر داند .
و نيز از جمله كسانى كه قاسم بن عبيد الله بطوريكه گفتهاند بوسيلهء خشكنانج زهر آلود او را كشت على بن عباس بن جريح رومى بود كه در بغداد بزرگ شده و همانجا بمرد . وى مضامين شاعران را ميربود و قطعات كوتاه و دراز را نكو ميگفت و در كار مذهب نيز رفتارى نكو داشت و كمتر فضيلت او شعر بود . از سخنان محكم و خوب او اينست « روزگار را ديدهام كه زخم مىزند سپس همدلى مىكند يا عوض ميدهد يا
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 673
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٧٣