« بهار زمانه در سال وقت معين دارد اما ابن يحيى هميشه بهار است ، مردى كه بنزد وى بزرگوارى هميشه آماده است و ما از آن بهره ميبريم . » ابو الحسن گويد « مكتفى هر روز ده جور غذا داشت و در هر جمعه يك بزغاله و سه جام حلوا داشت و هر روز حلوا براى او ميبردند ، يكى از خدمه را به خوان خود گماشته بود و گفته بود نان اضافى را نگهدارد هر چه پاره بود براى ترديد جدا ميكرد و آنچه درست بود روز بعد سر خوان مىآورد چيزهاى خنك و حلوا را نيز چنين مىكرد .
مكتفى بگفت تا در ناحيهء شماسيه روبروى قطريبل قصرى براى او بسازند و براى اين منظور بسيارى از املاك و مزارع را كه در اين ناحيه بود بدون قيمت از مالكانش گرفت و نفرين گوى او بسيار شد ، اين بنا بسر نرسيده بود كه درگذشت و اين كار مانند كار پدرش معتضد در ساختمان سياهچالها بود . وزير مكتفى قاسم بن عبيد الله با مهابت و جسور و خونخوار بود و بزرگ و كوچك از او بيمناك بودند و هيچكس با وجود وى آسوده نبود . مرگ وى بشب چهارشنبه دهم ربيع الاخر سال دويست و نود و يكم بود و در اين وقت سى و چند سال داشت . يكى از اهل ادب كه بگمانم عبد الله بن حسن بن سعد بوده در اين باب گويد : « شبى كه وزير بمرد شراب نوشيديم و باز هم اى قوم خواهيم نوشيد ، خدا اين استخوانها را پاك ندارد و وارث او را بركت ندهد . » از جمله كسانى كه قاسم بن عبد الله بكشت عبد الواحد - ابن موفق بود كه او را پيش مونس بداشته بود و به دو پيغام داد تا سرش را بريد و اين در ايام مكتفى بود ، معتضد عبد الواحد را عزيز ميداشت و علاقهء بسيار به او داشت ، وى بفكر خلافت و در بند رياست نبود بلكه همهء همتش اين بود كه با نوجوانان بازى كند ، به مكتفى گفته بودند كه او به بنى حد از غلامان خاص نامه نوشته ، يكى را برگماشت كه مراقب اخبار او باشد و ببيند وقتى مست مىشود چه ميگويد و او شنيد كه هنگام طرب شعر عتابى را كه مضمون آن چنين است زمزمه مىكرد : « توزن باهلى را كه روزگار كهنه و نو را از او گرفته ملامت ميكنى ، وى زنان را بدور خويش
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 672
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٧٢