وى معتبرتر بود ولى از چشم او بيفتاد زيرا معتضد بيكى از كنيزان خود خشم آورده بود و بگفت تا او را بفروشند و فاتك يكى را فرستاد تا كنيز را براى او بخرند و چون معتضد از قضيه خبر يافت فاتك منفور او شد و كار بدر بالا گرفت و مقام او بيشتر شد تا آنجا كه بوسيلهء او از معتضد حاجت ميخواستند و شاعران مدح بدر را قرين معتضد ميگفتند و در سخنان غير منظوم نيز چنين بود .
مسعودى گويد : ابو بكر محمد بن يحيى صولى نديم شطرنجى در مدينة السلام براى من نقل كرد و گفت « معتضد و عدهاى به من داده بود و انجام نشد تا قصيدهاى ساختم و بدر را در آن ياد كردم و قسمتى از آن چنين بود « اى كه از مزاح دورى كردهاى آيا سزاى دوستى اينست كه جفا كنى ، امير مؤمنان معتضد درياى جود است و كس چون او نيست و ابو النجم براى اهل حاجت نهرى است كه به دريا ميريزد ، فطر برفت و اضحى رسيد و وقت آنست كه وعدهاى كه مدتها از آن گذشته است انجام شود ، اگر اطمينان نداشتم كه اين وعده انجام شدنى است تقاضاى انجام آن نميكردم و اگر چه عطا و وعدهء كريم تفاوت ندارد اما دل چيز آماده را دوست دارد . » گويد معتضد بخنديد و بگفت تا آنچه را وعده داده بود به من بدهند .
محمد بن نديم در مدينة السلام براى ما نقل كرد و گفت : « از معتضد شنيدم كه ميگفت من از بخشش كم عار دارم و اگر همهء مال دنيا پيش من بود براى بخشش من كافى نبود اما مردم مىپندارند من بخيلم مگر نميدانند كه من ابو النجم را ميان خودم و آنها واسطه كردهام و ميدانم هر روز چقدر خرج مىكند اگر بخيل بودم اين همه پول به او نميدادم . » ابو الحسن على بن محمد فقيه وراق انطاكى در شهر انطاكيه براى ما حكايت كرد كه ابراهيم بن محمد دبير از يحيى بن على منجم نديم نقل كرد كه روزى پيش معتضد بودم و قيافهء او گرفته بود ، بدر بيامد و چون از دور او را ديد بخنديد و به من گفت : « اى يحيى كدام يك از شاعران است كه گويد « در چهرهء او واسطهاى
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 670
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٧٠