تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
بدر فرستاد و به دو از جانب مكتفى امان داد و پيمان سپرد و تعهد كرد كه او را جز در حضور امير مؤمنان به كسى تسليم نكند . بدر اردوگاه خود را خالى كرد و با وى به زورق نشست و بيامدند و چون بناحيهء مداين و سيب رسيدند جمعى از غلامان به آنها رسيدند و زورق را در ميان گرفتند ، ابو عمرو از او كناره گرفت و در زورق ديگر نشست و بدر را نزديك ساحل آوردند ، از آنها خواست كه دو ركعت نماز كند و اين بروز جمعه ششم ماه رمضان سال دويست و هشتاد و نهم پيش از ظهر بود مهلت نماز به او دادند همين كه به ركعت دوم رسيد گردنش را بريدند و سرش را برگرفته پيش مكتفى بردند ، وقتى سر را پيش روى او نهادند سجده كرد و گفت اكنون مزهء زندگى و لذت خلافت را ميچشم ، آنگاه مكتفى بروز يكشنبه هشتم رمضان وارد مدينة السلام شد . يكى از شاعران در بارهء محمد بن يوسف قاضى و تعهدى كه از جانب مكتفى براى بدر كرد گويد « بقاضى شهر بگو چطور بريدن سر امير را از پس تعهدها و پيمانها و دادن نوشتهء امان حلال دانستى ، پس آن قسم‌هاى فاجرانه كه بقيد سه طلاق ياد كردى كه او را جز در حضور صاحب تخت تسليم نكنى چه شد ؟ اى بىحيا اى دروغگوترين امت اى شاهد دروغ اين كار از قاضى شايسته نبود و حاكمان جسور نيز نظير آن نميكنند كه در رمضان پس از سجده او را بكشتى . راستى در روز جمعه و در بهترين ماهها چه گناهى كردى ! براى جواب در پيشگاه حاكم عادل پس از نكير و منكر آماده باش ، اى بنى يوسف ابن يعقوب مردم بغداد از شما فريب خورده‌اند خدا شما را پراكنده كند و من از پس ذلت وزير ذلت شما را ببينم ، همهء شما بفداى ابو حازم باشيد كه در همه كار استقامت رأى دارد » . گويند بدر آزاد بود و پسر خير بود كه آزاد شدهء موكل بود و در خدمت ناشى غلام موفق و ركابدار وى بسر ميبرد ، آنگاه در ايام موفق به معتضد پيوست و در دل او جا گرفت و مقرب شد . معتضد غلامى بنام فاتك داشت كه از همهء غلامان