و گاه ميشد مال دزدى را با دزدان تقسيم ميكردند ، رئيس نگهبانان دزد را از آنها خواست و تهديد كرد و بيم داد و اصرار كرد و آن قوم در كوچه و بازار و روسپى - خانهها و قمار خانهها پراكنده شدند و طولى نكشيد مردى لاغر و كم جثه و ژنده - پوش و بد قيافه را بياوردند و گفتند : « آقاى من كار كار اينست و غريب اين شهر است . » و همگى هم سخن بودند كه نقب زن و دزد پول همين است ، مونس عجلى رو به او كرد و گفت : « واى به تو همدستت كى بود ؟ كى كمكت كرد ؟ رفقايت كجايند ؟ گمان ندارم تو بتوانى ده كيسه را در يك شب ببرى به خدا شما ده نفر و دست كم پنج نفر بودهايد ، اگر پول دست نخورده است اقرار كن اگر هم تقسيم شده است رفقايت را نشان بده . » اما او انكار كرد . مونس با او ملايمت كرد و وعدهء پاداش و جايزه داد و گفت اگر اقرار كند همه جور خوبى خواهد ديد و اگر انكار كند بد خواهد ديد اما او همچنان بر سر انكار بود و چون مونس از اقرار او نوميد شد بخشم آمد و به آزار او پرداخت و به پشت و شكم و بالا و زير و همهء اعضاى او تازيانه زد چندان كه جاى زدن نداشت و بحالتى افتاد كه بىخود بود و تاب سخن كردن نداشت اما اقرار نكرد . خبر به معتضد رسيد و رئيس نگهبانان را احضار كرد و گفت : « راجع به پول چه كردى ؟ » او قصه را بگفت ، معتضد گفت : « واى بر تو دزدى را كه ده كيسه از بيت المال برده ميگيرى و او را بسر حد مرگ و تلف ميبرى تا بميرد و پول از ميان برود . پس تدبير مردانه كجاست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان من غيب نميدانم و تدبيرى جز آنكه به كار بردهايم نميدانم . » گفت : « اين مرد را پيش من بيار . » آن شخص را روى جلى نهاده بياوردند و پيش روى او نهادند كه به خود آمده بود از او سؤال كرد و منكر شد ، گفت : « واى بر تو اگر بميرى پول بكارت نميخورد و اگر بهتر شدى نميگذارم به پول برسى من ترا امان مىدهم و تعهد ميكنم همه جور با تو كمك كنم . » اما او همچنان منكر بود ، گفت : « طبيبان را بياوريد . » طبيبان را احضار
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 643
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٤٣