تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦
و او متحير ماند آنگاه بگفت تا دست و پاى او را ببستند و دمى بياوردند و در دبرش دميدند و دو گوش و بينى و دهانش را از پنبه پر كردند و همچنان دميدند ، سپس بند از دست و پاهايش گشودند . چون خيك پر باد شده بود ساير اعضايش نيز ورم كرده و تنش بزرگ شده بود چشمانش بيرون آمده بود وقتى نزديك بود بتركد بيكى از طبيبان گفت تا رگهاى او را بالاى دو ابرو ببرند كه از آنجا باد و خون با صدا و صفير برون آمد تا سرد شد و بمرد و اين بزرگترين نمونهء شكنجه بود كه آن روز ديده شد ، گويند كيسه‌ها طلا بود و شمار آن بيش از آن بود كه گفتيم . در بغداد مردى بود كه در كوچه صحبت ميكرد و اقسام خبر و نادره و قصهء مضحك براى مردم ميگفت و بنام ابن مغازلى معروف بود و در كمال مهارت بود كه هر كس او را ميديد و سخنش را ميشنيد نميتوانست از خنده خوددارى كند . ابن مغازلى گويد در ايام خلافت معتضد روزى بدر خواص ايستاده بودم و نادره و مضحكه ميگفتم ، يكى از خدمهء معتضد در حلقهء من حضور يافت و من از حكايت خدمه سخن كردم و خادم حكايت مرا پسنديد و شيفتهء نادره‌هاى من شد ، آنگاه برفت طولى نكشيد كه باز آمد و دست مرا گرفت و گفت : « وقتى از حلقهء تو برفتم و بحضور معتضد ايستادم به ياد حكايت و نادره‌هاى تو افتادم و خنده‌ام گرفت امير مؤمنان متوجه شد و رفتار مرا نپسنديد و گفت : « واى بر تو چرا ميخندى ؟ » گفتم : « واى بر تو چرا ميخندى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان مردى بنام ابن مغازلى بر در است كه ميخنداند و حكايت ميگويد و از اعرابى و ترك و مكى و نجدى و نبطى و زنگى و سندى و خادم حكايتها دارد و با نادره‌ها مىآميزد كه عزادار را ميخنداند و مرد حليم را بچه مىكند و گفته است كه ترا پيش او ببرم اما نصف جايزهء تو مال منست . من كه طمع جايزهء خوب داشتم گفتم من فقير و عيالمندم و خدا ترا رسانيده است چه شود اگر كمتر مثلا يك ششم يا يك چهارم جايزه را بگيرى و او به كمتر از نصف راضى نشد ، من نيز به نصف قانع شدم ، دست مرا گرفت و پيش معتضد برد سلام كردم و در جائى كه به من نشان دادند ايستادم