كردند ، گفت : « اين مرد را ببريد و علاج كنيد و مرهم نهيد و غذا بدهيد و بكوشيد كه زودتر علاج شود . » او را ببردند و معتضد بجاى آن پول پول ديگر داد كه به سپاه بدهند ، گويند آن مرد در چند روز به شد آنگاه مراقبت كردند تا به وسيلهء خوردنى و نوشيدنى و مالش نيرو يافت و رنگش خوب شد . با معتضد بگفتند و او را احضار كرد ، وقتى پيش روى او حضور يافت از حالش پرسيد دعا كرد و ستايش آورد و گفت : « تا خداوند امير مؤمنان را زنده بدارد من خوبم . » آنگاه از پول پرسيد و او همچنان انكار كرد ، به دو گفت : « واى به تو يا اين پول را تنها بردهاى يا قسمتى از آن به تو رسيده است اگر همه را بردهاى در كار خوردن و نوشيدن و عياشى صرف ميكنى و گمان ندارم در عمر خود همهء آن را خرج توانى كرد اگر بميرى گناه آن را به گردن دارى اگر قسمتى از آن را بردهاى آن را به تو مىبخشم رفقايت را نشان بده براى آنكه اگر اقرار نكنى ترا خواهم كشت و اينكه پول بعد از مرگ تو بماند برايت فايده ندارد ، رفقايت نيز بكشته شدن تو اهميت نميدهند اگر اقرار كنى ده هزار درم به تو مىدهم و معادل آن را از نگهبانان پل براى تو ميگيرم و ترا جزو توبه كردهها ثبت ميكنم و هر ماه ده دينار مقررى براى تو تعيين ميكنم كه براى خوردن و نوشيدن و لباس و نظافت تو بس است و محترم ميشوى و از كشته شدن نجات مييابى و از گناه خلاص ميشوى . » اما او همچنان منكر بود ، او را به خدا قسم داد و قرآنى به او نشان داد به قرآن نيز قسم خورد . گفت : « من پول را پيدا مىكنم اگر پس از اين قسم پول را پيدا كردم ترا ميكشم و زنده نميگذارم . » و او همچنان انكار كرد . گفت : « دستت را روى سر من بگذار و بجان من قسم بخور . » و او دست بسر معتضد گذاشت و بجان او قسم خورد كه پول را نبرده و مظلوم است و به او تهمت زدهاند و توبه كردگان خواستهاند با گرفتار كردن او خودشان را تبرئه كنند ، معتضد گفت : « اگر دروغ گفته باشى ترا ميكشم و خونت به گردن من نيست . » گفت : « بله » . پس بگفت تا سى غلام سياه بياوردند و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 644
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٤٤