مرا احضار كرد و گفت : « اى شعلة بن شهاب آيا از ام شريف خبرى داريد ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان نه به خدا . » گفت : « با اين خادم برو كه او را جزو زنان اسير خواهى ديد . » گويد : « برفتم و چون مرا بديد چهره بگشود و شعرى بدين مضمون خواند :
« حوادث زمان نقاب ما را برداشت و دليران ما را از پس عزت زبون كرد ، من نصيحت كردم اما نپذيرفتند و چه دفعاتى كه از اطاعت محروم بودهام ، تقدير ميخواست كه ما را تقسيم كنند و بفروشند اى كاش ميدانستم آيا روزى پراكندگى ما به اجتماع مبدل مىشود ؟ » گويد پس از آن بگريست و دست بدست زد و به من گفت : « اى ابن شهاب به خدا اين وضع را پيش بينى ميكردم انا لله و انا اليه راجعون . » گويد به دو گفتم : « امير مؤمنان مرا پيش تو فرستاده و اين از حسن نظرى است كه به تو دارد . » گفت : « ميتوانى اين نامهء مرا براى او ببرى ؟ » گفتم « بله » و او اشعارى بدين مضمون براى معتضد نوشت :
« به خليفه و امام مرتضى و پسر خليفگان كه از قريش ابطح بودهاند بگو خدا ولايت و مردم ولايت را از آن پس كه تباه شده و مدتها اصلاح نديده بود به وجود تو بصلاح آورد بناى عزتى كه اگر تو نبودى استوار ميماند به وسيلهء تو متزلزل شد . خدا چنان كرد كه تو دوست دارى و تو نيز چنان كن كه او دوست دارد و ببخش و در گذر . » گويد : نامه را گرفتم و پيش امير مؤمنان بردم ، وقتى اشعار را از نظر او گذرانيدند آن را بپسنديد و بگفت تا چند صندوق لباس و مبلغى پول براى او بفرستند و براى برادرزادهاش محمد بن احمد نيز مانند آن بفرستند و شفاعت او را در بارهء بسيارى از كسانش كه گناه بزرگ داشتند و مستحق عقوبت بودند پذيرفت .
معتضد به احمد بن عبد العزيز بن ابى دلف نوشت كه با رافع بن ليث بجنگد و اين بسال دويست و هفتاد و نهم بود ، احمد بن عبد العزيز سوى رافع رفت و هفت روز مانده از ذى قعدهء همانسال در رى روبرو شدند و چند روز در ميانه جنگ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 637
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٣٧