تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
پاكيزه بود ، معتضد وضع آنها را پسنديد ، كسى كه از طرف آنها سخن آغاز كرد ابو خليفه بود كه گفت : « آبادى ويران و كار دگرگون شده ، حيوانات گرسنه مانده و ستارهء سعد نهان شده ، مصيبت‌ها و محنتها بما هجوم آورده ، تاريكى بر ما چيره شده و املاك باير شده و قلعه‌ها پستى گرفته ، بما عنايتى كن تا ايام بكام تو شود و مردم اطاعت آرند و گر نه ما مردم بصره تباه خواهيم شد . » عبارات مسجع آورد و سخن بسيار گفت . وزير گفت : « اى پير گمان دارم ادب آموز باشى . » گفت : « اى وزير ادب آموزان ترا اينجا نشانيده‌اند . » وزير به دو گفت : « زكات پنج شتر چيست ؟ » ابو خليفه گفت : « از دانا پرسيدى ، زكات پنج شتر يك گوسفند و ده شتر دو گوسفند است . » آنگاه بشرح زكات شتر پرداخت و احكام آن را بگفت و موارد اختلاف را بر شمرد آنگاه از گاو و گوسفند آغاز كرد و با زبان فصيح و عبارت خوب مختصر و واضع سخن آورد . معتضد كه گفتار او را پسنديده و بسيار خنديده بود خادمى را پيش وزير فرستاد و گفت : « هر چه مىخواهند براى آنها بنويس و تقاضايشان را انجام بده و مگذار كه ناراضى بروند ، اين شيطانى است كه از دريا بر آمده و ميبايد واردان ملوك كسانى چون او باشند . » ابو خليفه در كار اعراب كلمات تكلف نداشت و از كثرت تمرينى كه از آغاز جوانى كرده بود جزو طبع وى شده بود ، در كار روايت حديث نيز دستى داشت . وى را اخبار و نوادر نكو هست كه ضبط كرده‌اند از جمله اينكه يكى از عمال خراج بصره از كار بر كنار شده بود ، ابو خليفه نيز از قضا بر كنار شده بود ، عامل به ابو خليفه نوشت كه مبرمان نحوى رفيق ابو العباس مبرد امروز با من است و بيكى از باغها ميرويم ، ابو خليفه و يارانش در حالى كه سر و وضع خود را تغيير داده بودند پيش آنها رفتند و لطيفه گويان در زورقى نشستند و برفتند تا بساحل يكى از شهرهاى بصره رسيدند و به غذا نشستند آن روزها وقت خرماچينى بود و باغها پر از عملگان و زراعت پيشگان بود ، وقتى غذا خوردند يكى از آنها ابو خليفه را
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 634 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي