تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
و بر اهل باطل تسلط دارد و مطيع حق است و در كار خدا از ملامت كس باك ندارد . » گفت : « به خدا او شايسته و مستحق چنين سخنان است و چرا نباشد كه خليفه سايهء خداست كه دين خود را به وسيلهء او عزت داده و سنت و شريعت خويش را به وجود او زنده كرده و استوارى بخشيده است » . آنگاه به من گفت : « رفيق ما را چگونه مىبينى ؟ » مقصودش برادرزاده‌اش محمد ابن احمد بود ، گفتم : « جوانى نورس و مغرور است كه بىخردان بر او چيره شده‌اند و به رأى آنها كار مىكند و به سخنشان گوش ميدهد كه سخنان فريبنده ميگويند و به ندامتش ميكشانند . » گفت : « آيا ميتوانى نامه‌اى براى او ببرى شايد گرهى را كه بىخردان بسته‌اند بگشاييم . » گفتم : « بله و او نامه‌اى اديبانه نوشت و اندرزهاى خوب داد و نصيحتهاى مخلصانه كرد و در آخر آن اشعارى بدين مضمون نوشت : « نصيحت مادرى را كه دلش از غم تو دردمند است بشنو و سخن درست بگو ، در بارهء گفتار من بينديش كه اگر بينديشى سخن مرا معقول خواهى يافت به كسانى كه دلشان كينه دار است گوش مده كه اينان چون گوسفند در خانهء خويش آرميده‌اند و چون خطر برخيزد شير ميشوند . بليه را علاج كن و اين كار اگر طبيب دست سوى تو دراز كند ميسر است ، رضايت خليفه را جلب كن و مال خويش و فرزند از او دريغ مدار اين برادر يشكرى را طورى بفرست كه از بدى جلوگيرى شود و مايهء شماتت كس نشود . » گويد : « نامه را بگرفتم و پيش محمد بن احمد بردم و چون در آن نگريست نامه را سوى من انداخت و گفت : « اى برادر يشكرى تدبير دولتها را به رأى زنان نميكنند و كار ملك را به عقل ايشان راه نمىبرند ، پيش رفيق خود برگرد . » و من پيش امير مؤمنان باز گشتم و قصه را چنان كه شده بود با او بگفتم ، گفت : « نامهء ام شريف كو ؟ » نامه را نشان دادم وقتى از نظر او گذرانيدند از شعر و عقل او تعجب كرد و گفت : « اميدوارم شفاعت او را در بارهء بسيارى از اين قوم بپذيرم . » وقتى آمد گشوده شد و محمد بن احمد از پس جنگ سخت امان يافت و تسليم شد امير مؤمنان