بنام صدا زد و كنيهء او را نگفت ، مبادا كارگران نخلستانها او را بشناسند . صدا زد و گفت « خدايت زنده بدارد در بارهء اين گفتار خدا عز و جل كه گويد :
« يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم نارا »
اين واو كلمهء « قوا » چه محلى از اعراب دارد ؟ گفت محل آن رفع است و كلمهء « قوا » امر به جمع مردان است . گفت : « در مقام امر بيك يا دو تن مرد چه ميگوئى ؟ » گفت : « بيك مرد ميگويند : ق و به دو مرد ميگويند قيا و به جمع ميگويند قوا » گفت : « بيك زن و دو زن و جمع زنان چه ميگوئى » ابو - خليفه گفت : « بيك زن ميگويند قى و به دو زن قيا و به جمع قين » گفت : « تند بگو بيك مرد و دو مرد و جمع مردان و بيك زن و دو زن و جمع زنان چه ميگويند ابو خليفه تند گفت « ق قيا قوا قى قيا قين » جمعى از كارگران نزديك آنها بودند و چون اين را بشنيدند حيرت كردند و گفتند : « اى زنديقان ، شما قرآن را به زبان خروسان ميخوانيد . » و به طرف آنها دويدند و سيلىشان زدند و ابو خليفه و همراهان وى به زحمت بسيار از دست آنها رهائى يافتند و ما نوادر و اخبار ابو خليفه و سخنانى را كه وقتى استرش او را انداخته بود با استر گفته بود و سخنانى را كه وقتى دزد بخانهاش رفت به زبان آورده بود با مطالب ديگر در كتاب اوسط آوردهايم . وفات ابو خليفه بسال سيصد و پنج در بصره رخ داد .
در ربيع الاول سال دويست و هشتاد و ششم معتضد به آمد رفت ، و اين از پس وفات احمد بن عيسى بن شيخ عبد الرزاق بود و پسر وى احمد بن عيسى بن عبد الرزاق در آمد حصارى شد و معتضد سپاه خود را در اطراف شهر پراكند و آنجا را محاصره كرد . علقمة بن عبد الرزاق بنقل از رواحة بن عيسى بن عبد الملك از شعبة بن شهاب يشكرى نقل مىكند كه گفته بود : معتضد مرا پيش محمد بن احمد بن عيسى بن شيخ فرستاد كه به او اتمام حجت كنم ! وقتى پيش او رفتم و خبر به ام - الشريف رسيد مرا بخواست و گفت : « اى ابن شهاب امير مؤمنان را چگونه ديدى ؟ » گفتم : « پادشاهى خرسند و حاكمى عادل كه امر بمعروف مىكند و به كار خير ميكوشد