گرفته بود كه اقوام مختلف شهرى و بدوى آنجا هست . شهريان مردم كابل و باميان هستند كه بديار زابلستان و رخج پيوسته است و سابقا در همين كتاب ضمن سخن از اقوام سلف و ملوك قديم گفتهايم كه زابلستان قلمرو فيروز بن كبك پادشاه زابل است عيسى بن على بن ماهان در ايام رشيد به تعقيب خوارج به سند و كوهستان آنجا و قندهار و رخج و زابلستان رفته و كشتار كرده و فيروزيهاى بىسابقه بدست آورده بود .
اعماى شاعر كه بنام ابن عذافر قمى معروف است در اين باب گويد : « گوئى عيسى ذو القرنين است كه به مغرب و مشرق رسيده است كابل و زابلستان و اطراف آن را تا رخج در نور ديده است . » و ما خبر قلعههاى فيروز پسر كبك پادشاه زابلستان را كه مطلعان و جهانگردان در همهء جهان استوارتر و بلندتر و عجيبتر از آن قلعه نديدهاند در كتابهاى سابق خود آورده و نيز عجايب آن ديار را تا طبسين و خراسان كه به سيستان پيوسته است با عجايب مشرق و مغرب از آباد و باير و اقوام مختلف كه در قسمتهاى آباد هست ياد كردهايم .
مردم بصره در كشتيهاى سپيد كه مطابق معمول آنها با پيه و آهكاندود شده بود پيش معتصم آمدند و جمعى از خطيبان و متكلمان و سران و بزرگان و عالمان ايشان نيز همراه بودند كه ابو خليفه فضل بن حباب جمحى از آن جمله بود ، ابو خليفه وابستهء آل جمح قريش بود و بعدها عهدهدار قضا شد . مردم بصره از بليات روزگار و خشكسالى و جور حكام شكايت پيش معتضد آورده بودند و در كشتيهاى خود كه بر دجله بود سر و صداى بسيار كردند . معتصم پشت پرده بنشست و گفت : « بيايند . » و قاسم ابن عبيد الله وزير را بگفت تا با ديگر دبيران ديوانها طورى بنشينند كه معتضد گفتگوى آنها را بتواند بشنود و به اقتضاى مقررات ديوانها به شكايت آنها رسيدگى كنند ، آنگاه بصريان را اجازهء ورود دادند و ابو خليفه از پيش و بقيه از پى او بيامدند . همگى رداهاى كبود بتن و سرپوش بسر داشتند و سر و وضعشان مرتب و
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 633
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٣٣