بگزد ضررى ندارد . شاعر گويد : « اگر من نيكى را صريح نگويم و فرومايهء پست نابكار را ناسزا نگويم پس براى چه بدى و خوبى را شناختهام و خدا گوش و دهان را براى چه به من داده است ؟ » گفت : « از كجائى ؟ » گفت : « از بصره . » گفت : « دربارهء آن چه گوئى ؟ » گفت : « آبش شور است و گرمايش عذاب است و هنگامى خوش است كه جهنم خوش باشد . » در آن وقت عبيد الله بن يحيى بن خاقان وزير متوكل بالاى سر او ايستاده بود ، گفت : « دربارهء عبيد الله بن يحيى چه گوئى ؟ » گفت : « نكو بندهاى است كه همه كارش اطاعت خدا و خدمت تو است . » در اين وقت ميمون بن ابراهيم صاحب ديوان بريد وارد شد گفت : « در بارهء ميمون چه گوئى ؟ » گفت : « دستى دزد و . . .
است كه نصف خزانه را دزديد ، هر اقدامى مىكند از روى دقت مىكند ، نيكيش از روى تكلف است و بديش از روى طبع . » متوكل بخنديد و صله داد و او را باز فرستاد .
بسال دويست و هشتاد و سوم از جانب عمرو بن ليث صفار هديهها رسيد كه از جمله يكصد اسب مهارى خراسان بود با جمازههاى بسيار و صندوقهاى فراوان و چهار ميليون درم نقد بتى روئين نيز همراه آن بود كه به شكل زنى ساخته بودند و چهار دست داشت و دو حمايل نقرهء مرصع بجواهر سرخ و سپيد بر آن آويخته بود و در مقابل اين مجسمه بتان كوچك بود كه دست و صورت داشت و زيور و جواهر بر آن بود . اين مجسمه بر گاوى بود كه باندازهء طبيعى ساخته شده بود و جمازهها آن را ميكشيد ، اين همه را به خانهء معتضد بردند آنگاه مجسمه را به محل شرطه در ناحيهء شرقى فرستاد و سه روز براى تماشاى مردم آنجا بود سپس آن را بخانهء معتضد باز بردند و اين بروز پنجشنبه چهارم ماه ربيع الاخر همانسال بود و مردم اين مجسمه را شغل ناميدند كه در آن روزها از كارهاى خود وامانده بديدن آن مشغول بودند .
عمرو ليث اين بت را از شهرهاى هندوستان كه گشوده بود و از كوهستانهاى مجاور بست و معبر و ديار دوار كه اكنون يعنى بسال سيصد و سى و دو در بند است
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 632
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٣٢